خيلي دلم مي خواست روز تولدم بيام بنويسم كه واي من امروز تولدمه و يه عالمه هم هي واسه خودم كادو بگيرم و ..... تا دلم نشكنه امممممممممما بازم فلون دیرش شد
. روز قبل از تولد چند تا از دوستام در يه اقدام غير منتظره اومدن خونمون و يه كيك گنده آوردن و منو به معناي واقعي شرمنده و هيجان زده كردن . جاتون خالي واقعا خوش گذشت و يه عالمه هم كادو هاي قشنگ گرفتم . بعد تو همين حين و بين زنگ زدن و خبر فوت يكي از اقوام رو بهم دادن ،در حالي كه از شدت بغض داشتم خفه مي شدم ،سعي كردم به روي خودم نيارم . گناه داشتن . يه عالمه واسه اون روز برنامه ريزي كرده بودن . سعي كردم تا زمان رفتنشون خودم رو نگه دارم . اين كسي كه فوت كرده بود از اقوام درجه يك محسوب نمي شد ،جوان هم نبود اما چون خيلي يه دفعه اي بهم خبر دادن ، و اصلا فكرش رو هم نمي كردم خيلي شوك شده بودم . خلاصه روز تولدم از صبحش بهشت زهرا بوديم و ...............
، ديگه خودتون ميدونيد اونجا چه خبره . ايشالا واسه همه هميشه سلامتي باشه . 
غروب هم برايمان مهمان آمد . اونا هم يه عالمه شرمندم كرده بودن . براي شب هم بايد مي رفتيم خونه مامان اينا . رفتيم و ساعت 12 احساس مي كردم الان واقعا منو بايد با جارو جمع كنن . بس كه احساس مي كردم تنم خورد و خاكشير شده . صبح شنبه اصلا دلم نمي خواست كه از جام بلند شم . بعد كه اومدم سر كار هم اين ماجراها ادامه داشت و من با يه حجم عظيم كار مواجه شدم و دو برابر روزهاي ديگه كار داشتم ، يك ساعت هم بيشتر از روزهاي معمولي سر كار بودم .
خلاصه خودم مونده بودم چه تولد پر ماجرايي بود . شب كه همسر اومد سرش غر مي زدم كه اينجور و اون جور ، اينجا هم دست از مسخره بازي ور نمي داره و با يه لبخند مي گه خداييش بايد زنگ بزنيم 123 بياد اينا رو ادب كنه ! آخه آدم از يه بچه يه روزه اينقدر كار ميكشه؟ ! !!!!!!!!
. واقعا ديگه اينجا كم آورده بودم .
به هر حال و با اینهمه ماجرا ما تلپي افتاديم تو 28 سالگي . اما كماكان همسر اصرار داره كه من 29 سالم شده . حالا احتمالا بايد به زور كتك متوسل شم تا بهش بفهمونم . 
اميدوارم و دعا مي كنم واسه همه سلامتي و خوشي باشه . 
پ ن : پانيذ جون ما از مصاحبت با شما بسي لذت برديم . اميدوارم شادي قرين لحظه لحظه زندگيت باشه گلم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:6  توسط فلون
|
سلام به همه شما دوست جوناي گلم .
اولن كه از تبريكهاي گرمتون خيلي ممنون . لطف كرده بودين . ايشالا جبران كنم . 
دوم كه از احوالپرسيهاتون هم ممنون ، بابت اين همه ننوشتن هم عذر ميخوام . راستش اين چند وقته اينقدر سرم شلوغه و اينقدر اتاق محل گذر رفت و آمد رييس و …… شده كه واقعا فرصتي واسه نوشتن نمي مونه ، تا فرصت گير ميارم فقط به اين مي رسه كه نوشته هاي شما رو بخونم .
چند روزه ميخوام يه پست بذارم تحت عنوان فلون عصباني و خسته اتوبوس سوار نمي شه .
من هميشه به اين اعتقاد دارم كه خطوط اتوبوسراني تو تهران خيلي خوبه . يعني مسيرها خيلي خوب طراحي شده . حداقل تا اونجا كه من استفاده كردم راضي بودم . واسه همه جاي تهران اتوبوس چه خصوصي چه دولتي هست و با اينكه من هم قبلا از مترو استفاده مي كردم هم الان از اتوبوس ، ولي هميشه اتوبوس رو ترجيح ميدم . خوب تا اينجاش خوبه ولي خدايي خود مردم نبايد طوري باشن كه همه بتونيم از اين وسيله نقليه استفاده كنيم . وقتي ساعت 7 هم نشده و تو هنوز خوابت مياد و سرت رو گذاشتي به پشتي صندليت و دوست داري بازم حداقل چشمات رو بذاري رو هم و يكي هي موبايلش زنگ مي زنه و احيانا زنگش هم صداي نانسيه يا اين آهنگهاي عجق وجق، يا يكي هي بالاي سرت بيني مباركش رو مي كشه بالا و دو دقيقه يه بار يه سرفه عجيب مي كنه (بدون اينكه حداقل جلوي دهنش رو گرفته باشه ) يا پشت تلفن دعوا ميكنه و چه و چه و چه و هزار كار عجيب غريب . وقتي صبحت رو اين همه حرص خوردي اونم نه از دست آدماي به اصطلاح عام . آدمايي كه همشون دارن ميرن سر كار ، به قول خودشون اكثرشون هم تحصيل كرده ان . چي بگه آدم آخه . حالا چيزي كه ديگه خيلي حرصم رو در آورد و منم سر شما رو درد آوردم اين بود كه ديروز كه سوار اين اتوبوسهاي BRT شدم ديدم در كمال پر رويي ورداشتن جاي خانومها رو بازم كم كردن . نمي دونم تا حالا استفاده كردين يا نع؟كلا اتوبوسها طوري طراحي شده كه جاي خانومها كمتر از آقايونه . حالا بازم ورداشتن اين جاي كم رو كمتر كردن . آخه اين فرهنگ مزخرف مرد سالارانه تا كجا بايد خودشو به رخ ما بكشونه .
از همه دوستان بابت اين همه غر عذر مي خوام
اینم میگم خداییش بخندید ولی قهقهه نزنید دیگه
جمعه چهارمين سالگرد پدر بزرگم بود . همين طوري داشتم واسه خودم راه مي رفتم بعد ييهو همچي خوردم زمين رو اين قبراي يخ زده كه نگو . حالا فكر كن خوردم زمين يخ زيرم هم شكسته شده و دارم واسه خودم يخ سواري مي كنم . اونم كجا ؟ رو قبرا ! خواهر پررو برگشته مي گه دربست گرفته بودي واسه قطعه بعدي !
حالا همسر تو اين هاگير واگير بهم غر مي زنه كه واي تو مواظب نيستي . اصلا بلد نيستي راه بري . اونم جلوي زن عمو و مامان و چند نفر ديگه . هي بهش چشم غره ميرم . یواش بهش می گم حالا بس کن جلوی این همه آدم مگه بس مي كرد .
آب شدم خواهر از خجالت.
. قیافه آقای همسر هم اینجوری بود
اينم گفتم كه يه كم بخنديد تا غرهاي من از سرتون بپره . 
اگه به سلامتي زنده موندم قول ميدم به زودي با يه پست شاد و خندون برگردم .

دوستتون دارم 
پ ن : ما که هر کار کردیم نتونستیم بپینگیم . خواهش می کنم یکی منو پینگ کنه .
این یعنی دارم به جونش دعا می کنم 
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:48  توسط فلون
|
آنكه ميگويد دوستت ميدارم
خنياگر غمگيني است
كه آوازش را از دست داده است
اي كاش عشق را زبان سخن بود
هزار كاكلي شاد
در چشمان توست
هزار قناري خاموش
در گلوي من
عشق را اي كاش زبان سخن بود
آنكه ميگويد دوستت ميدارم
دل اندوهگين شبي است كه مهتابش را ميجويد
اي كاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گريان
در تمناي من
عشق را، اي كاش زبان سخن بود
در نظر كساني كه ظاهر زندگي ما رو مي بينن شايد اين فكر پيش بياد كه اين دو تا هيچ وقت نمي تونن مثل دو تا بچه آدم با هم زندگي كنن . بس كه در ساعاتي كه همديگه رو مي بينيم (روي هم بطور ميانگين روزي4 ساعت)
عين دو تا بچه پشت سر هم به هم گير ميديم .بس كه خيلي ريز بين و دقيق دنبال سوتي هاي هم ميگرديم .
گاهي وقتا فكر ميكردم به تدريج اين سربه سر گذاشتن كمرنگ مي شود . ولي حالا به اين نتيجه رسيدم كه نه بابا ، نه اون آدم بشو هست نه من 
شايد هم به خاطر هم ماهي بودنمان است كه در لحظه عين هم فكر مي كنيم . با هم عصباني مي شويم . با هم خوشحال مي شويم .
خودمان هم باورمان نمي شود كه احساس عشق ما از كجا شروع شد . گاهي كه گذشته رو مرور ميكنيم هر دو با شيطنت از ته دل ميخنديم . آقاي استاد موسيقي ما قرار بود از شما موسيقي ياد بگيريم . راستش را بخواهي يه عالمه هم ازت بدم مي اومد . آخه آدم هم اينقدر اخمو . بعدش كه ازم خواستگاري كردي دلم ميخواست تمام اخمهايت رو با جواب نه تلافي كنم . حالا چه خوش خنده شده اي . مگه قيافه من اينقدر خنده داره
(هميشه پدرش ميگويد خدا حفظت كنه كه قيافه اينو خنده رو كردي) .
با اين همه سر به سر گذاشتن ، با اين همه به هم خنديدن ،با اينكه هي به موهاي من گير ميدي و پاي پويول رو ميكشي به موهاي لخت و صاف من
،با اينكه تا يه واژه قشنگ بكار مي برم و مثلا مي گم سفسطه ،هي تكرار ميكني و مي خندي . با اينكه من فقط 13 روز از تو كوچكترم اما يه جوري رفتار ميكني انگار 13 سال از من بزرگتري، با وجود همه اينها اينقدر خوب و مهرباني كه در مقابل صداقت وخالص بودنت واقعا كم مياورم . 
هميشه از خدا موفقيت و سلامتي و خوشبختي ات را از خدا ميخواهم . تبلدت هم مبارک
راستي از همين ديشب آثار كهولت سن در همسر گرامي ديده شد . كليدش رو جا گذاشته بود 
تولد همه بهمن ماهی هاي وبلاگ نويس و وبلاگ خون و .... رو پيشاپيش تبريك ميگم .
همتون رو دوست دارم و آرزوي روزاي خوش و سلامت براي همتون دارم .



+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:54  توسط فلون
|