تبليغاتX
ماجراهای من و زندگی

ماجراهای من و زندگی

دلم تنگ است

سلام

1- نمي دونم اين روزا چرا اينقدر دلم گرفته، از شنبه تا حالا هزار بار دلم خواسته كه بنويسم ،اما هر بار كه شروع كردم ديدم پستم پر از غر غر هاي متوالي است ، نمي دانم كه شما هم تجربه كرده ايد يا نع ، از آن روزهايي است كه حتي با يك موسيقي نيمه غمگين هم اشكم در ميايد.

 

2- اين راست است كه مي گويند هر جا كه روي آسمان همين رنگ است؟

 

3- سعدي چه خوب گفته كه تن آدمي شريف است به جان آدميت . راستي اينم بگم كه اين جمله فقط ظاهرش قشنگه و اصلا جنبه كاربردي نداره .

 

4- يه چيز مي گم تو رو خدا بهم نخنديد ، بعضي روزا كانال ما از روي شبكه بو*م رنگ تكون نمي خوره .

خوب چيكار كنم . كارتون دوست دارم خوب.

 

5- در راستاي پست جنون خريد  و نيز در راستاي پاتيناژ هاي مكرر من روي مخ همسر محترم ،اگه خدا بخواد امروز مي ريم پرده بخريم . هورا

 

6- راستي چرا من اينقده منگولم(به فتح میم)  كه بعد از 5-4 ساعت ،تازه فهميدم ، اون دوست به من تيكه انداخته . (آخ شمسي جونم كجايي؟)

 

7- تا ديروز نرفته بودم واقعا چك كنم و مطمئن شم . ديروز كه مي خواستم يه ايميل بسازم ديدم به به اسم ايران از تو ليست حذف به قرينه معنوي و لفظي  و ..... شده و تمام . تو سايت فن *آوري اطلاعات هم ديدم نوشته ،به همسر مي گم مي بيني داريم ميشيم مثل شعب* ابي طا *لب . البته اين دفعه موريانه ها نمي يان ازاين حق مسلم دفاع كنن .  (چرا اين شكلكها خنده اي از سر تمسخر و زهر خند نداره؟)

 

8- من كه صبحانه همش يه تيكه نون و پنير ميخورم و ناهار هم نمي خورم و شب هم ساعت 7-6 مي رسم خونه  خيلي غذا و .... نمي خورم . چرا وزن كم نمي كنم؟

 

9- اين يكي از واقعيت هاي زندگي منه : الان يه دو سالي هست كه اينجوريم ، انگار با روزگار مسابقه گذاشتم ، همش منتظر گذشت روزهام. همش مي گم كي روز تموم مي شه ،كي هفته تموم مي شه ،كي سال،کی ...؟ .......؟

 

10-ديشب خواب دريا ديدم ،كنار يه درياي صاف ،از اين مدل درياهاي خوشرنگ و خيلي آبي . از اينا كه تو فيلم خارجي ها نشون مي دن. راستی تعبیرش چیه؟

 

 

11- تو رو خدا ببخشيد كه اينقدر غر زدم ،من شرمنده ام به خدا .

 

12- كي گفته اينجا مجازيه ؟ اونقدی که اینجا درد دل می کنم پیش خیلی از دوستا از ترس قضاوت شدن چیزی نمی گم!

 

13- وقتي ديدم شد 10 تا تمام تلاش خودم را كردم تا بشه 13 تا به جان خودم  دارم نفس نفس مي زنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:27  توسط فلون  | 

فینگیلیهای دانشمند

سلام به همه

 

اول در مورد كامنتها بايد بگم : من به همه بچه هاي شما تلفن 123(كودك آزاري) رو ياد مي دم، مثل اينكه همه يه عالم خوشحال شدن از كتك خوردن من و تازه ناراحت هم شدن كه چرا بيشتر نزده . بابا انصافتون رو شكر. خوب بچه كنجكاوه دلش خواسته ببينه ، بگذريم كه همسر هم با شما هم عقيدس و ميگه دستش درد نكنه  و ميگه بچه خيلي بیجا کرده  . ولي از شما چه پنهون نمي دونم خودم اگه جاي مامان بودم چه بلايي سر بچم

 مي آوردم .

 

راستي فهميديد كه اون آقاي عرب ذليل شده(ال*عارفي) چه برنامه اي ساختن . زحمت كشيدن ودر برنامه اي نحوه هاي كتك زدن خانوما رو به آقايون ياد دادن  خودم با گوشاي خودم شنيدم كه ميگفت مثلا به کجا از بدن زن بايد كتك زد . اول كه ديدم پر از نفرت شدم و دلم ميخواست تيكه تيكه اش كنم . ولي دو ثانيه بعد مثل ابر بهار اشك مي ريختم . نكته غم انگيز ماجرا اينجا بود كه گفت مردها در همه كشور هاي مسلمان اعم از پاكستان و افغانستان و عربستان و ........ و ايران همين طور رفتار مي كنند . از عرب *ها متنفرم . اينو دلم ميخواد روزي صد دفعه بگم . همسر كه اومد خونه دلم ميخواست تلافي همه اونا رو سرش در بيارم . طفلك

 

این جمله ها رو ببینید . چقد بچه ها بزرگ فک می کنن  و همچنین خالص

 

گفت و گو هاي كودكانه با خدا

 خداي عزيز !

به جاي اينكه بگذاري مردم بميرند و مجبور باشي آدماي جديد بيافريني ، چرا كساني را كه هستند ، حفظ نمي كني ؟

امي

خداي عزيز !

شايد هابيل و قابيل همديگر را نمي كشتند اگر هر كدام يك اتاق جداگانه داشتند. در مورد من و برادرم كه مؤثر بوده .

لاري

خداي عزيز !

اگر يكشنبه ، مرا توي كليسا تماشا كني ، كفش هاي جديدم رو بهت نشون مي دم.

ميگي

خداي عزيز !

شرط مي بندم خيلي برات سخت است كه همه آدمهاي روي زمين رو دوست داشته باشي . فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولي من هرگز نمي توانم همچين كاري كنم .

نان

خداي عزيز !

در مدرسه به ما گفته اند كه تو چكار مي كني ، اگر تو بري تعطيلات ، چه كسي كارهايت را انجام مي دهد ؟

جين

خداي عزيز !

آيا تو واقعاً نامرئي هستي يا اين فقط يك كلك است ؟

لوسي

خداي عزيز !

اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهاي زشتي كه تو بازي بولينگ ميزند، تو خانه هم استفاده كند ، به بهشت نمي رود؟ 

 آنيتا

خداي عزيز !

آيا تو وافعاً مي خواستي زرافه اين طوري باشه يا اينكه اين يك اتفاق بود؟

نورما

خداي عزيز !

چه كسي دور كشورها خط مي كشد ؟

جان

خداي عزيز !

من به عروسي رفتم و آنها تو كليسا همديگر را بوسيدند . اين از نظر تو اشكالي نداره ؟

نيل

خداي عزيز !

آيا تو واقعاً منظورت اين بوده كه ((نسبت به ديگران همانطور رفتار كن كه آنها نسبت به تو رفتار مي كنند ؟(( اگر اين طور باشد ، من بايد حساب برادرم را برسم .

دارلا

خداي عزيز !

به خاطر برادر كوچولويم از تو متشكرم ، اما چيزي كه من به خاطرش دعا كرده بودم ، يك توله سگ بود.

جويس

خداي عزيز !

وقتي تمام تعطيلات باران باريد ، پدرم خيلي عصباني شد . او چيزهايي درباره ات گفت كه از آدمها انتظار نمي رود بگويند. به هر حال ، اميدوارم به او صدمه اي نزني .

دوست تو اما نمي خواهم اسمم رو بگم

خداي عزيز !

لطفاً برام يه اسب كوچولو بفرست . من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم مي تواني درباره اش پرس و جو كني

بروس

 

خداي عزيز !

برادر من يك موش صحرايي است. تو بايد به اون دم هم مي دادي ها! ها !

 

دني

خداي عزيز !

فكر مي كنم منگنه يكي از بهترين اختراعاتت باشد .

روث

خداي عزيز !

من هميشه در فكر تو هستم حتي وقتي كه دعا نمي كنم .

اليوت

خداي عزيز !

از همه كساني كه براي تو كار مي كنند ، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم .

راب

خداي عزيز !

من دوست دارم شبيه آن مردي كه در انجيل بود ، 900 سال زندگي كنم .

با عشق كريس

خداي عزيز !

ما خوانده ايم كه توماس اديسون نور را اختراع كرد . اما تو كلاس هاي ديني يكشنبه ها به ما گفتند تو اين كار رو كردي . بنابراين شرط مي بندم او فكر تو را دزديده .

با احترام دونا

خداي عزيز !

آدم هاي بد به نوح خنديدند تو احمقي چون روي زمين خشك كشتي مي سازي اما اون زرنگ بود . چون تو رو فراموش نكرد . من هم اگر جاي اون بودم همين كارو مي كردم .

ادي

 

خداي عزيز !

لازم نيست نگران من باشي . من هميشه دو طرف خيابان را نگاه مي كنم .

دين

خداي عزيز !

فكر نمي كنم هيچ كس مي توانست خدايي بهتر از تو باشد . مي خوام اينو بدوني كه اين حرفو به خاطر اينكه الان تو خدايي ، نمي زنم .

چارلز

خداي عزيز !

هيچ فكر نمي كردم نارنجي و بنفش به هم بيان . تا وقتي كه غروب خورشيدي رو كه روز سه شنبه ساخته بودي ، ديدم ، معركه بود .

اجي

  

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:28  توسط فلون  | 

خاطره ها

سلام به همه دوست هاي نازنين.

 

امروز عجيب و پشت هم ياد خاطرات چهار سالگي تا هشت سالگي ام مي افتم .اين مرحله از زندگيم پدر من در يكي از شهرستانهاي استان مركزي ماموريت داشت. مادرم معلم كلاس اول دخترانه بود و پدرم مدير و معلم مقطع راهنمايي پسرانه. معلم كلاس اول من مادرم بود. بخاطر اينكه بچه ها احساس بدي از اينكه معلم ،مادر من است نداشته باشند تو كلاس از همه بيشتر به من سخت مي گرفت. ولي انصاف نيست اگر نگويم كه بسيار معلم خوبي بود . در عين جذبه ،مهربان .

اين دو خاطره امروز همش جلوي چشم من رژه رفتن.

 

8 سالم بود و يه روز تو مدرسه از بچه ها شنيدم كه يه نفر مرده و دارن تو غسا*لخانه مي شورندش.منم كه از بچگي بسيار فضول  (تو رو خدا شما بخونيد كنجكاو) بودم . خودم را به مريضي زدم و اجازه گرفتم كه بروم خانه. يك راست رفتم آنجا و ميان خيل جمعيت عزادار فقط كله ام را چسبانده بودم به شيشه و مراحل شستن را نگاه مي كردم . هر چي اين خانوما سعي مي كردن منو بيرون كنن نتونستن. آخر نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي رفت و به گوش مادرم رساند . واي چشمتون روز بد نبينه . آنچنان كتك مفصلي خوردم كه هنوز يادمه. (الان كه از مامان مي پرسم  حالا زدي اشكال نداره ! چرا اينقدر زياد كتك زدي ؟ ميگه ميخواستم خاطره كتكه بيشتر واست بمونه تا شستن اون مرده هه ).

 

 

 

يه بار هم تازه از تهران رسيده بوديم و من رفتم گلاب به روتون دستشويي . ييهو خدا خواهي سقف را نگاه كردم كه ديدم يه جونور اون بالاس ،دقيقا اندازه كف دست و خيلي هم زشت . بنام رتيل. ذليل مرده مثل اينكه سيستمش اينجوريه كه ميره اون بالا، بعد خودش رو پرت ميكنه پايين . با جيغ زدن هاي پياپي من و آمدن پدر و زدن مقدار متنابهي پيف پاف و اين جور چيزا خودش رو پرت كرد پايين و يه عالم تخم سفيد از تو شكمش ريخت بيرون . خودم الان كه يادم مي افته حالم به هم مي خوره .

بعد تر ها به من گفتند که رتیل زهر کشنده ندارد ولی وقتی خودش را پرتاب می کند طرف سکته می کند و الوداع.

راست و دروغش گردن اونیکه گفت .

 

ديروز رفتم دندان پزشكي . متاسفانه اين يكي دندانم هم وضعش ناجور بود . اينقدر دردناك بود كه دكتر يه مقدار كار رو انجام داد و بقيه را گذاشت براي دوشنبه. اين ماجراي خراب شدن دندان از آنجا شروع شد كه يكي از دوستان پي برد كه من چه دندانهاي رديف و سفيدي دارم و من چكار ميكنم كه اينگونه است و روزي چند بار مسواك مي كنم و از چه خمير دنداني استفاده مي كنم . چشمتون روز بد نبينه كه يه هفته بدش دندون عقبي بي مقدمه شكست .

 

از ديروز تا حالا از دست آبدارچي شركت حرص خوردم . واقعا همين يكي مونده بود واسه من تكليف تعيين كنه ،حقش بود از اينايي بودم كه چشمشون رو مي بندن دهنشون رو باز ميكنن بودم كه يه حال اساسي بهش مي دادم. الانم منتظر يه فرصتم تا حالشو جا بیارم . چند ماه پيش يكي از بچه ها رفته بهش گفته ميزم خيلي كثيفه . اونم اومده دستمال رو انداخته رو ميزش و رفته . چند روز پيش هم افاضات فرمودن كه هركي تو شركت صبحانه بخوره گزارش ميدم . پررو . اصلا به تو چه هان؟

 

گاهي اوقات به بيني ام فحش ميدهم . آخه يعني چي كه از فاصله هاي دور طوري كه هيچ كس اون بو رو تشخيص نميده اين واسه من تشخيص ميده و تازه طبقه بندي هم مي كنه و فكر ميكنه كه خيلي وارده . بهش ميگم بابا وقتي يه بوي بد رو تشخيص دادي ديگه به سمع و نظر من نمي خواد برسونيش . همون وقت كه تو مغز گرفته شد، خودت يه بلايي سرش بيار كه من نفهمم و حالم اينجوري نشه     و لي كو گوش شنوا . به يك عدد مشت براي كوبيدن بيني بنده نياز است. 

  پ ن : خدا وکیلی بهتر نیس در وبلاگ رو ببندم . الان افسردگی گرفتم من . اگه المیرا و فرانکلین هم نمی اومدن دیگه الان رسما مرده شده بودم    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 11:18  توسط فلون  | 

فلون با صدایی از ته چاه

 سلام خوبيد. در سلامت كامل به سر مي بريد ؟

 

۱- صدام افتضاح شده ،احساس مي كنم اصلا تار صوتي ندارم . يه خورده صدايي از ته گلوم در مياد بيرون . فك كنم همسر جان ديگه الان رسما خيلي خوش به حالشه . حوصله هم ندارم و اصلا بگو بخند هم نمي كنم . صبح كه اومدم رفتم ساكت سر جام نشستم . بچه ها فكر مي كردند كه از دستشون ناراحتم  . با آن صداي خوش آهنگ گفتم :صدام در نمي ياد ، حوصله هم ندارم .

 

2- دلم ميخواد يه دوست خوب رو ببينم و يه عالم باهاش حرف بزنم . يه حرفايي ام  تو بالاي حلقم مونده. نمي دونم بهش مي گن بغض آيا؟

 

3- دائم در حال تغيير روحيه ام . عالي ....... يهو افتضاح ،  دوباره از اول .  به نظرم خيلي موجود غير قابل تحملي شدم . به نظرم آقاي همسر دوران سختي رو مي گذرونه .

 

4- راستي دقت كرديد كه قيمت اجناس داره روز به روز ميره بالاتر، شايد در صورت داشتن مسكن و اينكه هر دو نفر حقوق بگير باشن  و بچه هم يا نداشته باشن يا خيلي خيلي يه دونه ، اين مسئله خيلي بارز نباشه ولي يه نفر كه بنده خدا خونه نداره و يك فروند دانشجوي دا نش *گاه آزاد هم داره و نيز يه محصل (تازه شرايط خيلي ها از اين هم خيلي سخت تر است) يه نفر هم بيشتر كار نمي كنه ....................

 

5- دندون پزشكي كه رفته بودم ،دكتره بي نهايت سر به سرم گذاشت . جوري كه سعي كردم يه ذره سر سنگين برخورد كنم . با پيشينه اي كه از مريضهاي دكتر ( چند نفر از خانواده همسر و نيز خود همسر) داشتم مي دونستم كه آدم بدي هم نيست ولي براي بيشتر نشدن شوخي، از اون اول سعي كردم يه ذره نيشم رو ببندم  ،بعد كه ديدم خوب رفتار كرد  يخم باز شد و ميون حرفاش گفت :از اون آدمايي هستي كه سر و كله زدن و سر به سر گذاشتنت  خيلي كيف ميده  و من اصولا خيلي اهل سر به سر گذاشتن  آدمي كه همش دو جلسه اس كه مياد نيستم (به به  چشم آقاي همسر پرژكتور) . راستش رو كه بگم  اين موضوع صحت داره ، قيافه من اين موضوع رو به طرف القا ميكنه چون درصد بالايي  از افرادي كه من رو مي شناختند از جمله   پدرم ، عموهام ، دايي هام و حتي چند نفر  تو فاميل همسر  و يه عالمه از دوستام  و  حتي خود آقاي همسر هم به اين موضوع اذعان دارن كه از سر به سر گذاشتن من لذت مي برن . ميگن :بامزه حرص ميخوري .    

 

6- بعضي وقتها يه دفعه كه يه صفحه اي رو اشتباهي مي بندم ،دلم ميخواد يه دكمه اي روي كيبورد بود بنام من غلط كردم ، خواهش مي كنم اون صفحه رو برش گردون.

 

 

7- فوتبالي : با اينكه هيچ وقت طرفدار استق*لال نبودم . اما هيچ وقت دوست نداشتم كه در رده هاي پايين جدول ببينمش .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:15  توسط فلون  | 

یه وقتایی همین طوری الکی خوشحالم

چلام ( من هر وقت هي بيخودي يه كوچولو شادم همش به جاي س ميگم چ )

 

1- امروز شنبس و من برعكس همه شنبه صبح ها كه يه دور خودم و هفت جد و آبادم رو فحش ميدم تا بلند شم بيام سركار، امروز رو سرشار از شوق و پراز انرژي مثبت شروع كردم . ايشالا همتون هفته خوبي داشته باشيد .

 

2- راستي اون عكس بالا رو ديديد ؟ اينقدر كيف مي كنم اين عكس رو مي بينم كه نگو .اصلا كلا من هر وقت زن و شوهري رو مي بينم كه همو دوست دارن اونقده كيف مي كنم كه نگو.

 

3- من هرچي به پاييز و زمستون و سرما وزود تاريك شدن غر زدم و گفتم با عرض شرمندگي من زياد ازتون خوشم نمي ياد، اونام فرت برگردوندن به خودم و خدا ميدونه كه من ازآخراي شهريور تا الان اين سومين باره كه دارم سرما مي خورم و همش در حال سرفه ام با وجود اونهمه آمپول و قرص و چرك خشك كن

 

4- خيابوني كه شركت ما توش واقع شده پره از عروسك هاي ريز و درشت و خوشگل و شمع و ...... منم كه عاشق عروسك ومخصوصا شخصيت هاي كارتوني . خدايي ديگه ببينيد من چي مي كشم ؟

 

5- دندونم رو عصب كشي كردم و بعدش هم پرش كردم و با عرض شرمندگي اعلام ميكنم كه اينقدر اين دندونپزشکی رفتن رو به تعويق انداختم به حدی که  الان 5-4 تا دندون ديگم هم دست دندونپزشک محترم رو می بوسه . تو رو خدا مواظب دندون هاتون باشید .

 

6- همسر يه مادر بزرگ داره كه ماشااله بزنم به تخته فك كنم بيشتر از 90 سالشه ، بعدش خوب به همون دليل كهولت سن خيلي بهانه مي گيره و ...... و در خيلي شرايط استثنايي از كسي خوشش بياد .حالا اين مادر بزرگ عزيز يه چند وقتيه كه يه عالمه از من خوشش اومده و همش حال و احوال و .......... همسر هم پشت هم به من تذكر آيين نامه اي مي ده كه بابا كلاه كاسكتت رو بذار ،چون هر آن ممكنه عزيز از اون بالا پرتت كنه پايين چون سابقه اين كارو داره

 

7- حرصم ميگيره از دست آدمايي كه فقط وقتي به نفعشونه هوش و حواس و آي كيوشون كار مي كنه و در غير اين شرايط خودشون رو مي زنن به نفهمي و نشنيدن و ....... همچي دلم ميخواد اين يقشون رو بگيرم و تكون بدم .

 

8- من عاشق شخصيت "دوم" تو سريال چارخونه ام و وقتي حرف ميزنه كف زمينم . خوب چيكار كنم . تو اين اوضاع بي خنده اي  چيز خوبي برا خنديدنه نع؟

 

المیرا و فرانکلین عزیز و دوست داشتنی مرسی  واقعا از خوندن کامنتتون شاد شدم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:16  توسط فلون  |