من و جنون خرید
سلام
الان چند روزي است كه دلم مي خواد يه آپ اساسي بكنم . ولي تا من ميام به خودم بجنبم و ليست مطالبم رو جمع مي كنم و حتي يه چند خط هم تايپ مي كنم يا كار پيش مياد ،يا كله 20 نفر ميره تو مانيتور من يا بعضي ها يه خرده فرمايش جديد مي فرمايند. يا ......
![]()
فقط ديروز يه اتفاقي افتاد كه ديدم اگه نگم ديگه مي تركم
داشتم مي رفتم خونه، سر راه رفتم يه كتابفروشي تا كاغذ كادو بخرم. ديدم يه دختره (حداقل 17-16)ساله يه كتاب ق ر*آن (با معذرت فراوان از رها) گرفته دستش و تند و تند ورق ميزنه . بعد منو با يه حالت عاقل اندر سفيهي نگاه كرد و گفت :ببخشيد اين سوره * يوسف تو مفاتيحه ؟نع؟
جالبيش اينجا بود كه مغازه داره كه حدودا 50-40 ساله هم بودو سالهاست کتابفروشه نتونسته بود كمكش كنه . آخه اگه يه سوره به اين تابلويي نبود حرفي نبود اما خدايي سو *ره يوسف ديگه خيلي آشناس.
خلاصه فهميدم اصلا سراغ فهرست نمي ره و مشكل حل شد . بعدش آقائه با يه حالت طلبكارانه ميگه :آره بابا قرآن *هاي ما تكميله تكميله . (انگار قر *آن با قر *آن فرق داره). ما قر *آن ناقص نمي ياريم .![]()
اينم بگم و ديگه از دستم راحت شيد . دچار جنون خريد شدم . دلم ميخواد مبلها عوض شه . از رنگ اينا خسته شدم. دلم پرده جديد ميخواد .دلم ميز تلويزيون جديد ميخواد. همش دارم به خودم فحش ميدم كه من كه هميشه براي مبل عاشق رنگ قهوه اي سوخته هستم ،چرا مبلها رو اين رنگي خريدم. فكر ميكنم خيلي براي عروسي و جهيزيه جو گير شده بودم .
تازه دلم يه مسافرت به جنوب رو هم ميخواد . راستش يه چيزاي ديگه هم هست ولي مي ترسم ديگه اگه اونم بگم همسر با جارو خاك انداز پرتم كنه بيرون.![]()
دوستهاي وبلاگي اگه بدونيد چقدر همتون رو دوست دارم و چقدر براي همتون تو ذهنم قيافه و شخصيت ساختم و چقدر دوست دارم ببينمتون. ![]()
خيلي از وقتايي كه مثلا تو خيابونم يا تو فروشگاهم يا ....... همش ذهنم دنبال قيافه هاي آشنا ميگرده . ![]()
