سلام به همه
راستش اصلا روم نمی شد که بیام اینا رو بنویسم یه جورایی خجالت می کشم ولی شما به بزرگواری خودتون این بی ادبی منو ببخشید.
الان من حدودای سه چهار شب بود که ببخشید هی شبا از خواب بلند می شدم و می رفتم دستشویی
حالا نه یه بار نه دو بار بعضی شبا سه چهار بار .وای که دیگه از دست خودم کلافه شده بودم .
همسر هم صبحها اينجوري بود
. هي اذيت ميكرد كه واي يييييييييييي . تو رو با بولدوزر هم نميشه از خواب بلندت كرد . نمي دونم اين چيه كه تو رو با اين ضرب از خواب بيدار مي كنه .
منم كه انگار ساديسم اينو دارم كه هي بعضي اوقات تو فكر يه چيزي غرق بشم ،خودم هم داشتم به خودم شك مي كردم. آخرين شبي كه اين اتفاق افتاد 4-3 بار در طي شب و 3-2 بار تا نزديكياي ظهر بود . منم كه داشتم ديگه دق مي كردم و مي مردم . هي با خودم ميگفتم ديدي فلون گامبو . اينقدر بستني خوردي كه مرض قند گرفتي . حالا بكش . حقته . باور كنيد اين ذهنم اينقدر بهم گفته بود گامبو كه دلم ميخواست بكشمش .
القصه ما يه چند ساعتي رو با اين فكرمرض قند طي كرديم و ديگه داشتم عواقب مرض قند و يكي يكي مي شمردم و تقريبا تا نزديكياي كوري هم رفته بودم كه يه لامپ مثل اون پسر باهوش بالاي سرم روشن شد و يادم افتاد كه خدايا اين عمه منه كه الان 5-4 روزه از شركت كه مياد دقيقا مثل ... ميره تو يخچال و بر ميگرده . با اين همه شليل و هلو و خيار و انگور ها ؟ عمه منه ؟
آخيش . خدايا داشتم مي مردم . خدايا همه مريضها رو شفا بده .
ديگه هيچي ديگه . ما هم از ذوقمون كه اين كشف رو كرديم علاوه بر خبط خوردن شليل ها اين خبط آخر رو هم كرديم و به اين همسر بي جنبه هم گفتيم . آي كه خدايا
هیچ کاری بلد نیس جز سر به سر گذاشتن من آخه؟ تا من بدبخت از سر كار نرسيده ،اومده ميگه آي شليل نخوري ها . بذار يه نفري بخوره كه ظرفيتش رو داره بخوره . واي كه اون نيشخندش ،و اون ابروهاي بالا انداخته كه عكس العمل منو ببينه .
آخه به نظر شما عکس العملی به غیر از کتک میشه به این آدم نشون داد.
راستی یه سوال :
از وقتی بنزین سهمیه بندی شده چرا این پمپ بنزین ها اینقدر شلوغ و پر ترافیک شده اند . من که درک نمی کنم
.
همسر میگه از بس همه همه چیزو هی چک میکنند و ... ولی برا من نمیدونم چرا قابل قبول نیست. از بس تو هر پمپ بنزینی اینقدر آدم دبه به دست و گالن به دست دیدم .
راستی این وبلاگ هم خوب چیزیه ها . خووووووووب . خیلی دوستتون دارم .



پی نوشت:فک کنم آخر باید از داشتن بلاگرد استعفا بدم و همون لینکها رو مثل قدیم بیارم. بلکه دنبال لینک شماها تو لیستهای قابل دیدن بقیه نگردم
.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:9  توسط فلون
|
سلام به همه خوبين؟
1-اين روزها عجيب دلم مي خواهد بنويسم . هزار تا مطلب هم به اين ذهن درب و داغونم ميرسه . اما هي ميگم بابا اينا همه خاله زنك بازيه . بعد به اين نتيجه رسيدم كه من اين وبلاگ را زدم كه ديگه خاطرات ننويسم و يه جا داشته باشم كه درد دل كنم ذهن من هم افكار درست و حسابي داره و هم افكار خاله زنكي . پس مي نويسيم چه خاله زنكي چه روشنفكري (جان عمه ام)
2-بالاخره مادر همسر جان هم به صدا درآمد كه بابا يه بچه اي چيزي ،هر چقدر من موضوع صحبت را عوض مي نمودم مادر جانش از يه ديوار ديگه ميومد تو. آخرش هم آب پاكي رو ريختم رو دستش و گفتم آخه مامان ما بچه بياريم كه چي بشه؟ انگار وحي اومده كه تمام زوجهاي جوان بايد بچه بياورند.
بعدش هم به جان همسر جان غر فرمودم كه مادرت اينطوري گفت . بي تربيت ميگه خوب ميگفتي همسرم مشكل داره بعد هم هي ميخنده و سربه سرم ميذاره .
3- يادتونه مي گفتم همسرجان بعضي شبا كه ديرميومد خونه برام لپ لپ ميخريد. باور كنيد لپ لپ 14000 توماني پيشكش ديگه حتي يه1000 توماني هم برام نخريده . به نظر شما زير سرش بلند شده ؟
4-در راستاي كاهش وزن يه اقداماتي انجام دادم و اوليش اونه كه ديگه بستني نخوردم .(الان 2 هفته است) يعني من عاشق سينه چاك بستني هستم و اين در نوع خودش يه اراده آهنين محسوب مي شه.
5-واي خدايا يعني به جز يكي دوتا سريال برنامه هاي تلويزيون اينقدر مزخرف شده كه من،كه عاشق تلويزيون هستم هم ديگه نيگاه نمي كنم .خدايا يعني اينا به كارتون هم رحم نمي كنند . 5 شنبه اي كارتون هپي فيت رو كه من چند ماه پيش ديده بودم رو نشون مي داد . يعني همچين ترجمه ها رو عوض مي كردند كه كلا موضوع فيلم عوض شده بود .
6-در راستاي زيبا سازي خانه يك عدد لوستر چوبي خريده شد كه كلي از ديدنش شاد مي شم . (من عاشق وسائل چوبي هستم بچه كه بودم دلم مي خواست جاي شخصيت هايدي بودم و حتي با قاشق و كاسه چوبي غذا مي خوردم.)
7- خدايا من فقط از خودت كمك ميخوام و فقط ازتو مي خواهم . خودت كمكم كن .
ببخشيد كه طولاني شد . يه عالمه از اينا
برا شما دوستاي گلم .
پی نوشت : یعنی مردشور هر چی بلاگفا و بلاگرد و بلاگ رولینگه ببرن که زندگی برا ما نذاشته 

یه بار لیست بلاگرد نیست. یه بار بلاگفا باز نمی کنه .یه بار اینقد طول میده باز کنه که جون آدم هم باهاش بالا میاد . یه بار بالا میاد قسمت نظرات بالا نمی آد . اینا رو که می بینم همش یاد اون جوک جهنم مسلمونا می افتم که یه بار سطل نیست، یه بار قیف نیست، یه بار مامورش نیومده و .................
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:27  توسط فلون
|
هميشه فكر مي كردم خدايا چه حوصله اي دارن اينايي كه پا مي شن تو دو روز تعطيلي مي رن مسافرت اونم از نوع شمال كه بايد چقدر توي ترافيك بموني و خسته و مرده فرداش بري سر كار.
اما همسر محترم لطف فرمودن پاشون رو كردن توي يه كفش و گفتن الا و لله بيا بريم . از شلوغي رفت و برگشت كه توي برگشت از چالوس تا تهران رو در عرض 12 ساعت طي كرديم و ساعت 4 صبح خوابيديم و با مشت و لگد وجدانمون بيدار شديم ،بگذريم همه چي خوب بود .آب و هوا كه عالي بود . دريا هم كه ديگه چي بگم.
فقط نشستم و نيگاش كردم. هر جا هم كه مي رفتم همش ياد ساناز بودم . يعني نيگام كه به دريا افتاد يادش كردم تا آخرين نگاهي كه به دريا و جنگل انداختم.
ما با دو تا از آشناهامون كه اونا هم دو تا جوون بودن رفتيم . يعني اگه شما هم شمال رفتيد و احيانا يه ماشين رو ديديد كه صداي دوپس دوپسش از دو كيلومتري شنيده مي شد وساكنان ماشين همه از 24 تا 30 بودن حتم داشته باشيد كه ما رو ديديد. راستش رو بگم الان هم تو سرم پرازصدای موسیقی است که هر چند لحظه یکی تو ذهنم شروع می کنه به خوندن.
نکته اخلاقی:
يكي از همراهانمون يه آقاي 30 ساله كه خيلي وقته مي شناسمش و هميشه فكر مي كردم كه واقعا هر كي زنش بشه چه شانس بزرگي آورده . اما توي مسافرت به يه نتيجه جالب رسيدم و اونم اينكه هر كسي يه ضعفهاي اخلاقي داره مهم اينه كه هر كسي چقدر به ضعفهاي يكي ديگه حساس باشه و براش قابل تحمل و يا غير قابل تحمل باشه .
يعني الزاما براي خوشبختي لازم نيست كه طرف ايده آل باشه و الزاما هر كسي به ظاهر خوش اخلاق بود و خيلي شيك لباس پوشيد و خیلی محسنات دیگه که خیلی ها ملاک قرار میدن ،اصلا ملاك خوب بودن نمي تونه باشه و آدم فقط توي مواقع عصبانيت مي تونه وجود خودشو نشون بده . شما با من هم عقيده نيستيد؟
وای واقعا ببخشید که اینقد سرتون رو درد آوردم . راستی پست قبل مربوط به روز پنجشنبه است و تاریخ اشتباه است.
حرف زياده و وقت كم . اميدوارم همتون بتونيد در نهايت سلامتي و عشق و خوشبختي زندگي رو بگذرونيد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:49  توسط فلون
|
يه عالم حرف توي دلم دارم . اينقدر كه به اندازه يه پست 4-3 صفحه اي مي شه. يه عالم غر،درد دل و يه عالمه شكايت از زمين و زمان . اما ..................
به يه عالم علت هيچ كدومشون رو نمي تونم بگم كه بزرگترين علتش هم اينه كه اصلا وقتي بابت نوشتن ندارم. حالا مي فهمم كه وقتي ميگن طرف وقت سر خاروندن هم نداره يعني چي؟ يعني باور كنيد اگه دو دقيقه وقتي داشته باشم ترجيح ميدم بيام و وبلاگاتون رو بخونم واگه خيلي هنر كنم يه اظهار نظري هرچند كوتاه بكنم.
اينقدر از درد دلهام ننوشتم كه همش احساس مي كنم دارم يه حجم بزرگي رو رو دلم جابه جا مي كنم.
دلم ميخواد برم يه جايي اما خودم هم نمي دونم كجا . شايدم به قول همسر همه چي رو برا خودم بزرگ مي كنم .
هر دو خسته ايم و اين باعث مي شه مثل سه شنبه شب دقيقا مثل دو تا بچه دعوا كنيم و بهانه بگيريم .
اينكه زن و شوهر هر دو متولد يه ماه باشن عليرغم همه مزيت ها ،معايبي هم داره كه مهمترينش اينه كه وقتي هر دو عصباني ان عين هم هستن . من و همسر هم واكنشهامون تو عصبانيت عين همه. يعني اگه يكي جواب نده و كوتاه بياد فكر مي كنه خداي نكرده لاله و نمي تونه حرف بزنه.
جالبيش به اينه كه هر دو هم بعد از دعوا عين بلانسبت سگ پشيمون مي شيم و واي حالا ديگه شروع شد ديگه.
من :ببخش تقصير من بود ... همسر: نه بابا تو ببخش من عصبانيت كردم . خودم كه الان دارم مي نويسم خندم مي گيره.
غر نامه: آي كه بعضي آدما چقده حرص آدم رو در ميارن .الان كه ميخوام بنويسم مي بينم اين يكي دو هفته اينقده آدماي حسود و جاه طلب و زير آب زن و چه و چه و چه حرصم رو در آوردن كه ........... لا اله الا الله 
واه واه واه واه چه قد غر مي زني؟
دوستاي گلم من خوبم . و خدا رو شكر مي كنم كه با همين چند خط هم يه عالم آروم شدم . بد جور معتاد شديم نع؟
اين چند روزه به قدري آلبوم قل ن در وار بهم آرامش ميده كه وقتي مي رسم خونه فقط اونو گوش مي كننم .
راستي يه عالم مرسي از تبريك ها ي قشنگ و گرمتون. يه عالم همتون رو دوست دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:0  توسط فلون
|
چه زود مثل برق و باد گذشت . سه سال .
و حالا دو نفري روبروي هم هستند كه حدود۵/۴ ساله همديگرو هم مي شناسن هم هنوز نمي شناسن.
دو نفري كه هم همديگرو به سر حد جنون عصباني كردن و هم تا اوج عشق عاشق.
هم به هم گفتن جان، هم گفتن هان ،چيه . و اين يعني زندگي مگه نه؟
امسال از دو سال قبل خيلي ساده تر برگزار شد . آخه همه چي با هم قاطي شده بود . روز مرد و سالگرد ازدواجو و خلاصه همه چي .
كادويي كه براي بابا گرفته بوديم رو دو بار عوض كرديم . يه بار رنگش رو ،يه بار سايزش رو. 
آخرش ديگه همسر جان گفت من روم نمي شه بيام تو ،تو اگه ميتوني برو عوضش كن. منم پررو پررو رفتم و .........
در راستای همون مثال قبلی همچنان همه کارها مال منه و واقعا سرم شلوغه.
خدایا تو رو به خاطر همه داده ها و نداده ها شکر .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:18  توسط فلون
|