تبليغاتX
ماجراهای من و زندگی

ماجراهای من و زندگی

همش مال من

سلام  به همه

اول از همه شما دوستاي خوبم ممنون كه راهنماييم كرديد يه عالمه از اينا

از فرداي اون پستم كارهاي من به نحو عجيبي زياد شده و همش دلم ميخواد بيام يه موضوعي رو بنويسم  ولي نميشه.  از اولش بگم به خدا من اصلا آدم بي تربيتي نيستم . ولي اگه اينو نگم يعني لال از دنيا رفتم .

يه جو ك ي  رو چند سال پيش شنيدم كه شايد براتون تكراري باشه . عليرغم ب ي تربيتي بودن چون شديدا وصف الحال منه براتون ميگم.

دو تا يارويي با هم ميرن دزدي . يكي شون كه زرنگتر بوده ،مثلا كمد رو ورميداره ميگه كمد مال من ،ممد مال تو،كفش مال من ،مفش مال تو،الي ................ آخر.

اون يكي عصباني ميشه . و فكر ميكنه چه جوري تلافي كنه .(آهاي خوابتون كه نبرده  ،اون خانم رديف وسط چرا خوابيدي؟)

القصه دفعه بعد كه ميرن دزدي . اون ساده هه . همه وسائل  رو جمع ميكنه و ميگه همش مال من ......... و م م ش مال تو .(واقعا من شرمنده ام)

حكايت اوضاع كاري ما هم همين طور شده . همه كارا مال من و بقيش هم مال از ما بهترون .

خوب سختشونه ديگه ، نمي تونن

آخيييييييييييييييييش  .يعني الان 4 روزه كه داره توي سرم اين مطلب مي چرخه .

 

 

يه امتحاني دادم ،كه خيلي دوست دارم توش قبول شم .(يعني يه استرسي دارم كه نگو) اگه شد بين دعاهاتون من رو هم دعا كنيد كه قبول شم. ممنون .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:17  توسط فلون  | 

لوفن کمکم کنید

سلام به همه

یه چیزی توی زندگیم خیلی اذیتم کرده . خیلی ها . نمی دونم به چی ربط داره . به احساساتی بودنم یا .....

اطرافيانم خيلي برام مهم هستن . يعني خيلي براشون احترام قائلم . حالا چه بهم بدي كرده باشن يا نع .

هر وقت مي بينمشون  هي مواظبم حرفي نزنم كه اونا رو برنجونم . هي بعد از زدن هر حرفي خودمو سرزنش مي كنم که نکنه طرف ناراحت شده. هي وقتي يه نفر يه چيزي بهم ميگه نمي تونم بگم نع که مبادا ناراحت نشه. باور کنید خیلی هم غصه میخورم . میخوام درآن واحد هیچ کس از دستم دلخور نشه. آخه مگه میشه؟

 

یه دوستی دارم که خیلی با هم صمیمی هستیم .(به قول خودش من دوست ۱۳ سالشم). فک کنید که حتی  گاهی وقتا این سوتفاهم برام پیش میاد که  نکنه او هم مثلا از فلان حرفم ناراحت شده باشه. و تا باهاش در میون بذارم هی خود خوری می کنم. یه بار باز این طوری شد گفت آخه ... تو هنوز دست از این اخلاق مزخرفت بر نداشتی.

۲ سال با هم همکار هم بودیم . به قول خودش داشت سعی می کرد که درست کنه منو .

اما من هنوزم درست نشدم.

به نظرخودم این اخلاقم خیلی احمقانس و متاسفانه تا حالا هم نتونستم کاریش کنم .(فقط با اعمال نفوذ همسر یه ذره کم شده)

اگه هر راه حل و راه کاری به نظرتون رسید که این اخلاقم رو درست کنم ممنون می شم که بهم بگید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 16:35  توسط فلون  | 

برای دل خودم

سلام 

دلم میخواد بنویسم این جمله ها هی خودشون رو میزنن به در و دیوار مخم. ديگه نمي تونم نگهشون دارم تند تند فوران كردن . خدا بهتون رحم  كنه

1-      از خودم خيلي وقتا حرصم ميگيره . ناخوداگاه از يكي بدم مياد . ايني كه ميگم ناخوداگاه واقعا راست ميگم ها . بعدشم ديگه هيچ جوره دلم باهاش صاف نمي شه (خيلي به ندرت ) . هي با خودم فكر ميكنم خيلي بدجنسي ها ،اين بدبخت مگه به تو چيكار كرده كه ازش كناره ميگيري.چون خيلي هم توي جمع ميگم و ميخندم وقتي با يه نفر خيلي راحت نيستم قشنگ تابلو ميشه.(بگذريم از اينكه بالاخره طرف بند رو آب ميده و ماهيت اصلي خودش رو كه نشون ميده همه ازش فرار ميكنن اما من فك ميكنم اگه آدم نفهمه بهش بيشتر خوش ميگذره و حداقل انرژي منفي اون آدم اينقدر روش اثر بد نمي ذاره.

 2-      در راستاي مورد اول يه جاي ديگه هم از دست خودم حرص ميخورم . اونم اونجايي كه ذهنم هي در مورد مردم حدس ميزنه. تازه اينقدر دعواش کردم و بهش بد و بیراه گفتم یه ذره مودب شده و وجون خودش داره سعی می کنه . مثلا اين ذهن مسخره من تا يه آدم جديد ميبينه شروع مي كنه به كار، اين آدم خيلي باشخصيته . ياخيلي باهوشه .يا تازه به دوران رسيدس. يا چقدر مهربونه يا ........ یا........ هر كاريش كردم نتونستم  درست تربيتش  كنم . اگه راهكاري داريد بهم ارائه بديد تا ذهنم اينقدر فضول نباشه .

 3-      من از بچگي عاشق كتاب بودم . مامانم از حدوداي 5-4 سالگي برام كتابهاي صمد بهرنگي رو مي خوند . بعدشم كه خودم سوات دار شدم ديگه خودم خوندم . همه ميگفتن تو كتابو نمي خوني ،مي خوري! وقتي بابا منو با حافظ آشنا كرد خيلي از شعراشو نمي فهميدم ،ولي از خوندنش لذت ميبردم. اينقدر مي خوندم كه خيلي از ابياتش رو حفظ شده بودم. چند ماه پيش ،يه استاد گرانقدري شعر ميخون و منم از حفظياتم زمزمه مي كردم و كيف ميكردم،و افسوس ميخوردم .واقعا يعني چي كه ديگه نه كتابي ميخونم و نه شعري و نه هيچي ......

 4-      هميشه به اين آقاي همسر حسوديم مي شه با اين حافظه استثنايي اش . هميشه همين طوره ،ديشب اسم يه چيزي (بر فرض شماره تلفن يه كسي كه چند ماه پيش فقط يه بار شنيده  ) رو دوباره گفت كه من اصلا نتونستم تعجب خودم رو از ابرازش باز بدارم (البته خيلي وقتا هم حافظه اش يك طرفه قضاوت ميكنه و هر چي كه فقط به نفع خودش هست رو بازگو ميكنه )

 5-      اين جمله را  كه توي يه روزنامه نسبتا معتبر ديدم اينقدر حرصم گرفته بود كه دلم ميخواست  يه نفر رو آتيش بزنم(دبير شوراي نگهبان در  اصفهان گفت:اگر آب و برق هم سهميه بندي شود معلوم مي شود كه چقدر اسراف صورت مي گيرد اينم لينك صفحه روزنامه (بالاي صفحه)

http://www.naslefarda.net/archivedir-2/2649/p.2-2649.jpg  

 

   6-      يعني واقعا يه آدم اينهمه بيكاره كه ميره و وبلاگ يه نفر رو حك مي كنه ،يعني چي كه يه نفر وقت ميذاره و ميره و 2 تا وبلاگ و ايميل يه نفر رو حك ميكنه .هي ميگيم به ما ظلم مي كنند ،ظلم ميكنند .بابا آخه كي ما بايد ياد بگيريم كه به حقوق شخصي همديگه احترام بذاريم.وبلاگ ساروی کیجا مهربون رو كه ديدم از تعجب خشكم زده بود.

خودمو كشتم ،اينقدر حرف زدم ،از اول كه گفتم خدا بهتون رحم كنه.به هر حال ببخشيد كه اينهمه فورانهاي ذهني ام رو باز گو كردم

خدا يا خودت به هممون كمك كن  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:31  توسط فلون  | 

روز مادر!

لطفا اگر روز شادي را شروع كرده ايد نخوانيد. (راستش نمي توانستم ننويسمش)

 

روز مادر!

 

تقريبا از 17 سالگي با هم دوستيم. يه دوستي به خالصي دوستي دبيرستانيها .

بين همه تقريبا از همه بهتر بود هم از نظر فيزيك چهره  و ...........

دروغ نمي گم اگه بگم كه از هر انگشتش هم يه هنر ميريخت. از حسابداري بلد بود تا تايپ .

از گلدوزي و خياطي بلد بود تا آشپزي و ........... واقعا اقراق نمي كنم كه همه چي تموم بود. من به فال اعتقاد آن چناني ندارم  شايد خيلي ها هم قبول نداشته باشن اما من شديدا به فالهايي كه ميگرفت معتقد بودم  يعني معتقد شدم .( آخه چطوري تونست اسم آقاي همسر رو به من بگه  در صورتي كه هيچ شناختي نسبت به اون نداشت. دائم هم ميگفتم من از اين اسم زياد خوشم نمي آد . مي گفت به من چه خوب اينجا نوشته ببينش.)

در ضمن اينكه خيلي چيزاي ديگه هم كه مي گفت درست از آب در مي اومد.

همراه تمام خصوصيات بالا يه قلب بزرگ و مهربون هم داشت كه همه خصوصياتش يه طرف ،قلب مهربونش هم يه طرف.

پدرش دكتراي حقوق از فرانسه داشت و دو سه تا ليسانس و فوق ليسانس تو ايران گرفته بود و استاد دانشگاه بود.(اما كاش يه ذره از اين تحصيلات روي مخش هم تاثير گذاشته بود تا بفهمه كه اشكالي نداره دختر از دانشگاه ساعت 7 هم ميتونه برگرده خونه و تمامي كلاسها تا ساعت 6 تمام نمي شوند)

دانشگاه نسبتا خوبي قبول شد . ليسانسش رو هم داشت ميگرفت.

يه عالمه هم خواستگار داشت .

خيلي روي اينكه شوهرش مثل خونه باباش محدوديت نداشته باشه مصر بود. و اين خواستگارش گويا خيلي نسبت به اين چيزا روشنفكر بوده .

وقتي فهميدم جواب مثبت داد  . فك مي كردم اون دختر به اون عاقلي كه من ميشناسم حتما درست تشخيص داده .

و حالا حدود 5 سال از آن زمانها ميگذرد.

و او اكنون زني 27 ساله است م ا د ر يه پسر دوساله.

تو اين 5 سال ميدونم حداقل 4 سالش رو فقط دووم آورده  به جرم اينكه خانواده اش نگذاشتند هنگام عقد طلاق بگيرد. به جرم اينكه براي خانواده اش باعث سر شكستگي بود كه تك دخترشان طلاق بگيرد. به جرم اينكه همه به زن مطلقه چه نگاه بدي دارند. به جرم اينكه حالا مادر يه فرزند 2 ساله است و نمي خواهد پسرش زير دست مادر شوهرش و يا نامادري بزرگ شود.

او حالا 4 سال است كه همه چيز را تحمل مي كند . فحش و كتك كاري و دير آمدن هاي  شوهرش را.

البته فقط نمي خورد . حالا ديگر ياد گرفته بعد از اين همه مدت اگر كتك مي خورد او هم بزند.اگر فحش مي شنود او هم بگويد                     و        من  بيشتر از همه دلم به حال آن پسرك 2 ساله مي سوزد.

 

ديروز پيشش بودم . به ظاهر خوب بود . گهگاهي كه مي توانيم  به قول خودش جيم بزنيم به هم سر ميزنيم .

ديروز خوب بود و گهگاهي از روزگار فقط گله ميكرد.خوب بود همراه اشكي كه خيلي وقت است توي چشمان  زيبايش مي بينم.

 

حالا اين وسط پسرك هم تب كرده بود . دارويش را داد و من هم  غروب برگشتم خانه .

 

مشغول كارهايم بودم كه زنگ زد . به اين بهانه كه ساعتي كه داروي پسرك را داده بپرسد. و من علت  سكوت گاه به گاهش را ميدانستم . ميدانستم كه دوباره ....................

هميشه پشت تلفن درد دل ميكرد .  حرف  ميزد و اشك مي ريخت  و من نيز همراهش .

 

وقتي  نماز مي خواندم  فقط به اين فكر مي كردم كه خدايا       ................................

 

كاش جامعه ما همان قدر كه مرد را بعد از شكست در زندگيش به راحتي به جامعه راه ميدهد به زن هم اين موقعيت را بدهد. كاش اينقدر در قوانين مربوط به نگهداري از فرزند حق را به مرد نمي داد.

کاش به جای اینکه کادوی  روز مادر را کارت اعتباری تلفن (تبلیغات مزخرف تلویزیون)بدانیم یاد بگیریم به زن احترام بگذاریم

.كاش .......... تا امثال ....  اينقدر مجبور به تحمل نباشند.

 

ببخشید که خاطر گرامیتان را مکدر کردم .

 

مادر عزیزم و تمامی مادرهای گرامی  ونیز خانمهای محترم روزتان مبارک .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:47  توسط فلون  | 

گیج السلطنه

به طرز عجیبی احساس تخلیه انرژی می کنم .

و مدام این شعرها تو ذهنم میاد

و دلم میخواهد بدوم تا ته دشت . بروم تا سر کوه . دورها آوایی است که مرا میخواند.

خوشا به حال درختان که عاشق نورند و دست پر طپش نور روی شانه آنهاست.

مجموعه حالتهای من: گیج  خسته   عصبانی (گاهی)  غر به مقدار زیاد  و ............

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:42  توسط فلون  | 

به ترتیب

سلام

مطالب توی ذهنم خیلی زیاده برا همین به شیوه خیلی از شما وبلاگ نویسان محترم(کپی برداری می کنم)و شماره گذاری می نویسم.

     

1-     مگه ما نمی گیم که خط فارسی فلان و بهمانه و ...... پس چرا انگلیسی نوشتن کلاس داره . یعنی هر جا فارسی شو نوشته باید این انگلیسیش هم نوشته بشه (مسخره) حالا میخوای انگلیسی بنویسی  بنویس حداقل درست بنویس  آخه این درسته روی باجه عابر بانک نوشته باشن

 (مثلا یه جای دولتی)  ABER BANK (آخه یعنی چی ؟..........................)

 

آدرسش سر مطهری  و ولیعصره .

 

2-     خیلی ناراحت میشم از خودم که به خیلی از قولهایی که به خودم میدم عمل نمی کنم . یعنی یه حرصی میخورم که نگو.

 

3-      به شدت دلم یه استراحت یه هفته ای ،همراه استراحت بسیار،خوشحالی فراوان و صدای دریا میخواد.

 

4-     یه سوال دارم از خانمهای متاهل . شده تا حالا راضی نباشید همسرتون جایی بره  و وقتی رفت یه اعصاب خوردی براش پیش بیاد مثلا بنزین تموم کنه

 

۵- راستی  حال می کنید با این  قیمتها  هر گونه مواد لبنیاتی که دیدم تا حالا حدودای ۳۰۰ تومان گرون شده  هه هه هه هه  شاید درخونه ما گرونه  در خونه بعضی ها قیمت تغییر نکرده

 

۶- یعنی من نمی دونم که چرا اینقدر همه به فکر ما هستندو تمام مشکلات ما را حل کرده اند وفکر می کنند ما در زندگی هیچ دغدغه ای نداریم جز اینکه فاصله سنی مان با بچه مان کم باشد . نه اینکه فاصله سنی مان با والدینمان زیاد نیست چه گلی  به سرشان زده ایم که این بچه ما بخواهد چه ......... 

فعلن از طرف خانواده همسر که چیزی نشنیدم . اه اه اه اه اه  . خانواده خودم هستند که میگن

هی من باخنده و شوخی برگزار می کنم . هی سر ماه تولد بچه چونه میزنند .  این یکی میگه ببین دیگه اگه بگذره دیگه حوصله ندارید ها .خوب نداشته باشیم   کجا گفته اند که از واجبات ازدواج بچه است ها؟ 

۷- از همه صمیمانه تقاضا  میکنم نگذارند هر گونه فکر منفی توی ذهنشون لونه کنه.

یه جمله هم میخوام بگم :موفقیت برای شما اتفاق نمی افته بلکه موفقیت از طریق شما اتفاق می افته

پس تا می تونید خودتون رو و خانوادتون  و کسایی که دوستشون دارید رو در عرصه موفقیت و سلامتی و خوشبختی ببینید.

 

دلم میخواد  خدا رو برای همه نعمتهایی که بهم داده و نداده شکر کنم  و بهش بگم منو به خاطر همه خطاهام ببخش

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:19  توسط فلون  |