لطفا اگر روز شادي را شروع كرده ايد نخوانيد. (راستش نمي توانستم ننويسمش)
روز مادر!
تقريبا از 17 سالگي با هم دوستيم. يه دوستي به خالصي دوستي دبيرستانيها .
بين همه تقريبا از همه بهتر بود هم از نظر فيزيك چهره و ...........
دروغ نمي گم اگه بگم كه از هر انگشتش هم يه هنر ميريخت. از حسابداري بلد بود تا تايپ .
از گلدوزي و خياطي بلد بود تا آشپزي و ........... واقعا اقراق نمي كنم كه همه چي تموم بود. من به فال اعتقاد آن چناني ندارم شايد خيلي ها هم قبول نداشته باشن اما من شديدا به فالهايي كه ميگرفت معتقد بودم يعني معتقد شدم .( آخه چطوري تونست اسم آقاي همسر رو به من بگه در صورتي كه هيچ شناختي نسبت به اون نداشت. دائم هم ميگفتم من از اين اسم زياد خوشم نمي آد . مي گفت به من چه خوب اينجا نوشته ببينش.)
در ضمن اينكه خيلي چيزاي ديگه هم كه مي گفت درست از آب در مي اومد.
همراه تمام خصوصيات بالا يه قلب بزرگ و مهربون هم داشت كه همه خصوصياتش يه طرف ،قلب مهربونش هم يه طرف.
پدرش دكتراي حقوق از فرانسه داشت و دو سه تا ليسانس و فوق ليسانس تو ايران گرفته بود و استاد دانشگاه بود.(اما كاش يه ذره از اين تحصيلات روي مخش هم تاثير گذاشته بود تا بفهمه كه اشكالي نداره دختر از دانشگاه ساعت 7 هم ميتونه برگرده خونه و تمامي كلاسها تا ساعت 6 تمام نمي شوند)
دانشگاه نسبتا خوبي قبول شد . ليسانسش رو هم داشت ميگرفت.
يه عالمه هم خواستگار داشت .
خيلي روي اينكه شوهرش مثل خونه باباش محدوديت نداشته باشه مصر بود. و اين خواستگارش گويا خيلي نسبت به اين چيزا روشنفكر بوده .
وقتي فهميدم جواب مثبت داد . فك مي كردم اون دختر به اون عاقلي كه من ميشناسم حتما درست تشخيص داده .
و حالا حدود 5 سال از آن زمانها ميگذرد.
و او اكنون زني 27 ساله است م ا د ر يه پسر دوساله.
تو اين 5 سال ميدونم حداقل 4 سالش رو فقط دووم آورده به جرم اينكه خانواده اش نگذاشتند هنگام عقد طلاق بگيرد. به جرم اينكه براي خانواده اش باعث سر شكستگي بود كه تك دخترشان طلاق بگيرد. به جرم اينكه همه به زن مطلقه چه نگاه بدي دارند. به جرم اينكه حالا مادر يه فرزند 2 ساله است و نمي خواهد پسرش زير دست مادر شوهرش و يا نامادري بزرگ شود.
او حالا 4 سال است كه همه چيز را تحمل مي كند . فحش و كتك كاري و دير آمدن هاي شوهرش را.
البته فقط نمي خورد . حالا ديگر ياد گرفته بعد از اين همه مدت اگر كتك مي خورد او هم بزند.اگر فحش مي شنود او هم بگويد و من بيشتر از همه دلم به حال آن پسرك 2 ساله مي سوزد.
ديروز پيشش بودم . به ظاهر خوب بود . گهگاهي كه مي توانيم به قول خودش جيم بزنيم به هم سر ميزنيم .
ديروز خوب بود و گهگاهي از روزگار فقط گله ميكرد.خوب بود همراه اشكي كه خيلي وقت است توي چشمان زيبايش مي بينم.
حالا اين وسط پسرك هم تب كرده بود . دارويش را داد و من هم غروب برگشتم خانه .
مشغول كارهايم بودم كه زنگ زد . به اين بهانه كه ساعتي كه داروي پسرك را داده بپرسد. و من علت سكوت گاه به گاهش را ميدانستم . ميدانستم كه دوباره ....................
هميشه پشت تلفن درد دل ميكرد . حرف ميزد و اشك مي ريخت و من نيز همراهش .
وقتي نماز مي خواندم فقط به اين فكر مي كردم كه خدايا ................................
كاش جامعه ما همان قدر كه مرد را بعد از شكست در زندگيش به راحتي به جامعه راه ميدهد به زن هم اين موقعيت را بدهد. كاش اينقدر در قوانين مربوط به نگهداري از فرزند حق را به مرد نمي داد.
کاش به جای اینکه کادوی روز مادر را کارت اعتباری تلفن (تبلیغات مزخرف تلویزیون)بدانیم یاد بگیریم به زن احترام بگذاریم
.كاش .......... تا امثال .... اينقدر مجبور به تحمل نباشند.
ببخشید که خاطر گرامیتان را مکدر کردم .
مادر عزیزم و تمامی مادرهای گرامی ونیز خانمهای محترم روزتان مبارک .