با اینکه میدونم نفرات خیلی زیادی اینجا رو نمی خونن ولی به همون دوستهای دوست داشتنی که اینجا رو میخونن هم میگم که اگه از چیزی یا مطلبی ناراحتی دارین این پست رو نخونین چون غمناکه و من نمی تونستم ننویسمش چون احساس میکنم آرومم میکنه
خیلی دور نیست روزهای اول دانشکده همه بچه ها یه غم غریبی توی چشماشون بود
اکثرا بچه های تهران بودیم قریب به اتفاق بچه ها هم یه ته مایه تیتیش مامانی داشتن و بعضا اولین روزهایی رو میگذروندن که شب توی تخت خودشون در اتاق منحصر به فرد خودشون نمی خوابیدن
و من و بعضی دیگه که یکم آبدیده تر بودیم هم بعضی وقتا خندمون میگرفت به گریه های یواشکی شون هم ناراحت میشدیم و دلداریشون میدادیم
توی اتاق ما ۶ نفر بودیم همه یک رشته
تا یکی دو هفته اول همه چی رله بود همه باهم صمیمی همه دوست همه با هم سر یه سفره و غذا هم با هم
تا نمی دونم چی شد سر چه موضوع بچه گانه مسخره ای بود(هنوز یادم نمی یاد سر چی بود)که همه زدن به تیپ هم و .......................... جونم براتون بگه که یه ماه نشده بود که همه چی عوض شد
دیگه اون خنده های کودکانه تبدیل به کینه های بزرگونه شده بود و یه عالمه حرف دیگه که حاشیس و دلم نمی خواد بهش فکر کنم خلاصه از اونجا بود که من وقتی دیگه اتاق خودمون رو دوست نداشتم
چون ۲ تا از بچه هاش یه نامردی اساسی در حقم کردند توی بچه های خوابگاه یه دوست دیگه پیدا کردم
این دوست جون من یه دختر زیبایی بود اسمش مریم بود خدایا چه چشمایی داشت مشکی پر از معصومیت رنگ صورتش سفید با ته رنگ صورتی یعنی یه صورت بشاش خوش رنگ (هنوز هم دیوانه نگاهشم)با قد حدود ۱۶۰ لاغر اندام و بسیار ساده پوش و درعین حال شیک
یعنی مریم اصلا لباسهای آنچنانی نمی پوشید با مارک فلان اما یادمه همیشه رنگ تمام لباسهاش رو با جوراب ویا اگه لاک میزد ست میکرد
نه زیور آلات آنچنانی و نه هیچ چیز تجمل گرا گونه ای همه هم فکر میکردند این دختر متعلق به خانواده ای متوسط است نه پولدار نه فقیر
روزها میگذشت و من و مریم از روز قبل با هم صمیمی تر میشدیم او را نمی دانم اما من هر روز بیش تر از گذشته عاشقش میشدم این عشق که میگویم یعنی واقعا دوستش داشتم
ما هفته ای یک بار سه شنبه میامدیم تهران و صبح شنبه هم میرفتیم دانشگاه
صبح در ترمینال جنوب با هم سوار یک اتوبوس میشدیم و با کسانی که آمده بودند برای رساندن ما خداحافظی می کردیم اینان پدر من بودند و برادر مریم مریم میگفت در شریف درس میخواند
آن وقتها وقتی بود که من عادل فردوسی پور را بسیار دوست میداشتم و تمام اخبارش را دنبال میکردم (هنوز هم عاشق اطلاعات نابش هستم و شخصیتش را دوست دارم)
مریم میگفت که برادرش یه دوستی دوری با عادل دارد و همیشه سر این موضوع منو اذیت میکرد هی میگفت خیلی زشته ها خیلی موهاش فرفری ها و من هی میخندیدم
زمان میگذشت و بچه های اتاق مریم منو دیگه جزئی از خودشون میدونستن و من شبها برای خواب میرفتم به اتاق خودمون و زیر نگاههای شماتت بار خوابالو میرفتم و می خوابیدم *
مریم همش از انتقالی حرف میزد واینکه دنبالشه و اینکه حتما باید اینکارو انجام بده و هزار تا حرف دیگه و من همیشه یه غمی دلم را میگرفت و همه با ناباوری محال میدانستند که مریم بتونه انتقالی بگیره
چون انتقالی با ازدواج حتمی بود و مریم هم که هنوز مزدوج نشده بود و اگه هم میخواست بشه حداقل یه ترم دیگه طول میکشید اما مریم برای ترم دو انتقالی میخواست
من هم خودم را داشتم تطبیق میدادم با شرایطی که مریم نباشه و علیرغم اینکه هنوز دوست صمیمی ام مریم بود ولی اون جو از اتاق خودمون هم برداشته شده بود و من با خوابالو هم یه کم دوست شده بودم
زمان میگذشت و ما همچنان هفته ای یک بار میرفتیم و میامدیم
من و مریم حرف میزدیم و از ناگفته های زندگی هم سر درمیاوردیم از بین حرفها من فهمیدم که از خانواده های اصیل تهرانی هستند و پدرش کارخانه ای بزرگ دارد و با اینکه این مورد برایش مهم نبود ولی من از لابلای حرفها فهمیدم اینکه خانه شان در زعفرانیه بوده و حالا آمده اند میرداماد فهميدم يه عاشق دل خسته داشته كه چون مريم به او نه گفته خودش را از طبقه ۵ پايين پرت كرده
و خیلی حرفهای دیگر که کم کم من فهمیدم این دختری که هر روز صبح قبل از همه از خواب بلند می شود برای همه چای درست میکند گاهي وقتا نان ميگيرد و توي تمام كارها به همه كمك ميكند
دختر يك خانواده بسيار متمول است كه شايد در خانه شان دست به سياه و سفيد نزند
و من برايم عجيب بود چون تا ان موقع خيلي كم آدم اينطوري ديده بودم
حدوداي يه ماه به آخر ترم با اصرار بچه هاي عكسهايش را آورد
بچه ها با ديدن عكسها عكسهايي كه يه استخر بزرگ را در خانه نشان ميداد و خيلي چيزاي ديگه (مادياتش مهم نيست ولي رفتار صاحبش مهمه ) را ديدند از فخرهايي كه به مريم در لحظه هاي مختلف در مورد مكان خانه شان و يا شغل پدرشان يك كم شرمنده شدند
آخرهاي ترم بود و مريم تقريبا مطمئن بود كه ميرود و رفت
باورم نميشد آنروز كه خانواده اش براي بردن اثاثيه اش آمدند همه گريه ميكردند
فكر كنم امتحان زبان فارسي داشتيم و قطرات اشكمان روي شعرها قل ميخورد و بغضي سخت بيشتر گلويمان را فشار ميداد
مريم رفت و خاطره اش تا ۳ سال بعد همراه ما ماند و من ماندمو خاطرات رفتن و آمدن هايم
خاطرات غذا پختن هايمان خاطره درس خواندن هايمان خاطرات من و مريم و فردوسي پور
خاطره ۴ ماه زندگي مان
رابطه مان منتهي شد به يه تلفن يكي دوماه يه بار و بعد از چند ماه يك خبر عجيب از مريم شنيدم
مريم ازدواج كرده با كي چه جوري چقد سريع
فهميدم مريم ۱ هفته بعد از قبولي در دانشگاه عقد كرده و چون از كنكاش بچه ها در زندگي زناشوئي اش ميترسيده به هيچ كس نگفته بود كه ازدواج كرده شايد هم دلايلي مخصوص خودش داشته اون كسي هم كه صبحها مياوردش شوهرش بود و نه برادرش
۱۵ اسفند بهش زنگ زدم تولدش رو تبريك بگم هم خوشحال شد و هم متعجب كه چطور يادم مونده
نمي دونست كه چقدر هنوز برام عزيزه
براي سال نو براش كارت فرستادم بهم زنگ زد و گفت كه از شادي ديدن كارت تو اشك تو چشمم جمع شد
يكي دو ماه شد سه ماه و بعد كم كم هم سر اون خيلي شلوغ شد و هم من
مريم و شوهرش تا يه ترم به پايان درس مريم عقد بودن و بعد حدوداي مهر ۸۱ عروسي كردن
يه عروسي ساده و مختصر حتي ماشينشون رو هم فروختن كه بتونن خونه بخرن
به ما هم گفت ميخوام يه مهموني خونه خودم بگيرمو و هممون باهم اونجا يه جشن بگيريم
تا اينجا عالي بود
من درسم رو بهمن ۸۱ تموم كردم از معدود بچه هايي كه درسشون رو ۷ ترمه تموم كرديم با جون كندن از بس دلمون ميخواست زودتر بريم ببينيم دنيا دست كيه ( دیدیم چه هرکه هرکه ایه )
از آخرهای آذر بود که آقاجون مریض شد و ۱۰ بهمن بود که ما رو تنها گذاشت با خاطره هاش با .......
هنوز مراسم آقاجون تموم نشده بود یعنی چهلم هم نشده بود که بهم زنگ زدن و گفتن
مریم توی راه اراک تصادف کرده وااااااااااااااااااااااااااای
خدا این چی بود سه تایی رفته بودن مسافرت مریم یه کوچولوی سه ماهه توی راه داشت
و توی راه راننده کنترل ماشین رو از دست داده بود و .......................................
اینایی که میگم یعنی اصلا به این سادگی نیست و من با یه بغص کهنه مینویسم به یادت مریم عزیزم
منی که تا اعلامیتو ندیدم فکر میکردم بچه ها چه شوخی مسخره ای می کنند با من
حتما میخوان همشون با هم جمع شن منو سر کار گذاشتن
به اینجا که رسیدم دیگه نمی تونم ادامه بدم یعنی دیگه چی بگم
بگم که وقتی میرم سر مزارت هر جمعه صبح یک نفر میاید و گلهای سرخ را روی مزارت پر پر میکند
که نمی دانم مادرت است که در مراسم از حال رفت یا شوهرت که میدانم عاشق هم بودید
حالا هم اگر هر روز به یادت نباشم هفته ای سه چهار بار به یادت می افتم و باز بغض گلویم را می فشارد مثل همان رو زکه رفتی
دیگه نمی تونم
مریم عزیزم همیشه دوستت داشتم و دارم و همیشه به یادتم و خودت هم میدونی
اگر خوندید و دلتون سوخت به معصومیت یه دوست از دست رفته ۲۱ ساله
یه فاتحه نثار روحش کنید و بدونید زندگی همینه به هیچ عنوان ارزش دل بستن نداره
منو به خاطر زیاده گوییم ببخشید