تبليغاتX
ماجراهای من و زندگی

ماجراهای من و زندگی

بازم قرو قاطی و جسته گریخته

 

۱- امروز یه جمله روی تبلیغات بیست و پنجمین سالگرد تاسیس دانشگاه آزاد دیدم.

محتوا:اگر دانشگاه آزاد نبود  ۵۰ میلیارد دلار(دقیقا مبلغش رو یادم نیست)ارز از کشور خارج میشد.

خاک بر سرتون که بیشتر از اینکه به فکر فرار مغزها باشید و بفهمید که چه ضرر جبران ناپذیری براتون داره به فکر پر کردن جیبهای خودتون هستید احمقها.

۲-هی میگن ار ا ذ ل و ا وبا ش رو جمع میکنن من میخوام بدونم باهاشون چیکار میکنن یعنی ادبشون میکنن یا می کشنشون یا تبعید میکنن  چیکار میکنن و آیا این نیست که بعد یه مدت دوباره ولشون میکنن توی خیابونا تا دوباره همون آش و همون کاسه.

خدایا گاهی وقتا حالم به هم میخوره از خیلی ها از کسی که به راحتی توی چشمت وای می ایسته و دروغ تحویلت میده از کسی که به راحتی داره زیرآب یکی دیگه رو پیشت میزنه از کسی که تا همین دیروز داشت پشت سر اون یکی حرف میزنه و امروز می بینی چه دوست جونای صمیمی شدن باهم(میدونم که این حرفا قدیمی و تکراری و کلیشه ای اما گاهی وقتا دیگه اینقدر به آدم فشار میاره که آدم نمی تونه نبینتشون).

۳-اینم بگم که از تلخی قضيه بكاهم :

همسر جان گاهي وقتا كه شبا دير مياد   يه لپ لپ ميخره يا يه چيزي توي اين مايه ها كه مثلا من دعواش نكنم   يه شب  كه از ساعت معمول دير اومدنش بيشتر شد (يعني اگه دير مي اومد ايندفعه ديرتر) يه لپ لپ متوسط برام آورد 

حالا من جديدن ها اون لپ لپ بزرگا رو كشف كردم  به همسر ميگم اگه اين دفعه دير بياي بايد اونا رو برام بخري اونوقت مثل اين پشت كوهي ها با من رفتار ميكنه ميگه كوچولو اونا كه لپ لپ نيست اونا  اسباب بازيه (بي تربيت دروغگو).

تازه ديروز كفش كردم كه بزرگتر از اوني كه من ديدم هم هست فكرشو بكن لپ لپ ۱۴ هزار توماني

بعد ميگم از توش مثلا چي در مياد ميگه مثلا ربع سكه ميگم اگه نبود  چيكار كنيم

دوستم ميگه ديگه خودت ميدوني ميتوني لپ لپ ۱۴ توماني نخري خيط هم نشي.

حالا با اينكه من غلط بكنم كه لپ لپ بخواهم ولي اذيت ميتونم بكنم كه تهديد ميتونم بكنم كه

آخه اين چند روزه يه عالمه سر به سرم گذاشته  نمي دوني خواهر  يه حرفي زده همين طوري مونده اينجا . فيلم درخت گلابي رو ديده  ميگه راستي  درخت  تو  منم عين اين ساده ها ميگم     ها    

ميگه ايناها ديگه  مگه تو گلابي نيستي + يه عالمه سر به سر هاي ديگه

حالا دارم به تلافي دنبال سوژه ميگردم سر به سرش بذارم  اگه شما هم سوژه خوب دارين بگين كه تلافي ام بد جوري ته كشيده.

رها جون ديدي نقطه گذاشتم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:48  توسط فلون  | 

فقر نوشتاری

اصلا نوشتنم نمی آد  یعنی اصلا اصلا اصلا نه هیچی به ذهنم میاد  نه دلم میخواد که بیاد

گاهی وقتا به شمسي جون  غبطه میخورم(توجه کردید اصلا حسودی نمی کنم) به مطالب بی نقصش به فکرهای جالبش به جوابهایی که انگار همیشه آماده اند

از لحن طنز واقع گرایانش واقعا لذت میبرم 

اینجور مواقع فقر نوشتاری ترجیح میدم ساکت باشم

راستشو بگم نمی دونم این واژه فقر نوشتاری درست هست یا نع

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:5  توسط فلون  | 

خواشتگاری

جونم براتون بگه شاید باورتون نشه اما من از آقای همسر اینقد بدم می اومد که حد نداره یعنی یه اندازه ای که وقتی روز ۵ خرداد من رفتم مدرکم رو گرفتم و شب اومدم خونه  خواهرک بهم گفت از ناراحتی اشک تو چشمم جمع شد  اول باورم نشد  بعد گفتم اصلا و بعد ....

من همه چی رو خلاصه میگم   که اذیت نشید

من همیشه توی زندگیم ایده آلم یه مردی بود که خیلی احساساتی باشه یعنی مهربون باشه و اصولا از مردهای عاشق خوشم می اومد خیلی هم در دوران تجرد تجربه اش نکرده بود این یه معیارم بود یکی دیگه هم اینکه باهوش باشه  

اولین بار که این آقای استاد رو دیدم به نظرم شخصیت جالبی داشت حتی هنگام تدریس به مادرم من پیش آنها بودم اما اینقدر قیافه جدی داشت که نگو  از توی چشماش هیچی نمی شد خوند و من که همیشه از دور از فضائل اخلاقی اش شنیده بودم  (اونم از آدم سختگیری مثل مادرم) اصلا فکر نمی کردم اینقد جدی باشه و خشک  طوری که ۱۰ دقیقه بعد از کلاس اومدم بیرون

بار دوم که دیدمش فک  کنم  ۵ ماه بعد بود و او اونقد خشک نبود  اما آخه یه چشمای بی احساسی داشت که نگو (من متاسفانه آدمی هستم که چشمای آدما خیلی باهام حرف میزنه و اکثرا یعنی حدودای ۹۰٪ درست در میاد ) این بار یه کاری کرد که از شخصیت حرفه ای اش خوشم اومد یعنی توانایی انجام ۳ کار (زدن دف تنبک و تمپو) را در یک زمان داشت  وای خدایا نمی دونید چه با انرژی با ارگ رقابت میکرد  و من بی اختیار بهش زل زده بودم  ولی این خوش آمدن در حد همون چند دقیقه بود چون این وسائل رو که کنار گذاشت  دوباره شد آدم قبلی یعنی بی احساس و خشک و جدی

گذشت  تا فکر کنم یه سال بعد  یا بیشتر  یعنی اینقد من اون وقتا سرم شلوغ بود و تعداد واحدام زیاد که وقت سر خاروندن هم نداشتم  یعنی آقای استاد را تقریبا فراموش کرده بودم

من تقریبا از نوجوانی تنبک دوست داشتم ولی هیچ وقت موقعیتش رو نداشتم  اما حالا که داشت جور میشد که بیاموزم  چون دور از جونتون مثل سگ از این آقای استاد میترسیدم دلم نمی خواست از این استاد یاد بگیرم

 ولی راستشو اگه بگم یه کنجکاوی غریبی هم نسبت به چشماش داشتم  چشمایی که هیچی نمی شد ازش بخونی

خلاصه  قرار کلاس گذاشته شد  و به خاطر امتحانهای خواهرک  قرارمون گذاشته شد برای اواخر خرداد

که اوائل خرداد به شیوه کاملا سنتی پدر و مادرش را برای خواستگاری فرستاد    خودش هم نیامد

اینقد از این حرکتش حرصم گرفته بود که دلم میخواست بکشمش 

پدر و مادرش بسیار مودب متین و ...........  هر چی بگم کم گفتم

خواهرک میخواست منو اذیت  کنه میگفت بیا ببین چه پدر شوهر مادر شوهر تپل بامزه ای داری

طی تماس تلفنی ما را برای دو هفته بعد دعوت کردند منزلشان   ها ها ها   منم به تلافی نرفتم

و همسر با نیامدن من دستش آمد که با چه کسی طرف است

من به پدر و مادرم گفتم من جوابم نع است و آنها می گفتن حالا یه ذره فکر کن    آخه خیلی پسر خوبیه

راستشو بگم میدونستم خیلی خوبه   و لی هم لج کرده بودم و هم با خودم میگفتم با بی احساسی اش چه کنم

دوستانم هم میگفتند  خوب است حالا یه ذره دیگه فکر کن

به مادرم گفتم بهش بگو  گفته نع   گفت بذار بیان خودت بهش بگو     بابا به من چه

می ترسیدم  مثل ...

اون روز که قرار گذاشته بودم قرار بود ساعت ۵ بیان   و من یه دفعه با خودم گفتم ایشالا پاشون بشکنه نیان   وقتی ساعت شد ۲۰/۵ دلم برای مادر مهربونش سوخت و گفتم خدایا پدر و مادرش گناه دارن  پای خودش حالا عیب نداره بشکنه

اون روز خیلی بدجنس بازی درآوردم    خیلی خیلی حتی توی کوچکترین چیزا

با هم قرار شد چند دقیقه صحبت کنیم و این یه ربع صحبتی که من از زیرش شانه خالی میکردم شد  ۲ ساعت  و تازه وقتی به خودمان آمدیم که صدای بزرگتر هایمان آمد    و ما اصلا باورمان نمی شد 

وای خدایا یادم هم که می افتد خنده ام میگرد  همسر هم میگوید  تو پدر منو در آوردی تا بله را دادی  

وقتی رفتند نظرم را پرسیدن و من هنوز توی شک گفتم نمی دونم   واقعا هم نمی دونستم   از بس که میترسیدم  (من همیشه از مدل ازدواجهای خواستگاری بدم می اومد فک میکردم آدم بای با عشق ازدواج کنه)

صبحها که از خواب بلند میشدم به خدا میگفتم خدایا چرا منو نمی کشی راحت شم

بعد به پیشنهاد همه یه قرار بیرون    تا من حداقل تکلیف خودم رو بدونم

خدا فقط میدونه که چقد ازش سوال کردم تا یه سوتی ازش بگیرم و اون چه قد آروم و مهربون به تمام سوالام جواب میداد     جالب بود که جواباش  همون چیزی بود که من میخوام

خلاصه  ۲ هفته بعدش هم ما با هم تفلنی حرف میزدیم    و ...............................

بعد از ۲ هفته این مرغ سعادت روی شونه های این مرد خوشبخت نشست و ما بله را دادیم  

شما هم معتقدید که چه شانسی آورده نع

اما اینم بگم که طی اعترافات همسر  (البته بعد از عقد) از همون بار اولی که منو دیده از من خوشش اومده بوده اما می ترسیده جواب رد بشنوه  میخواسته علاقه را در خودش بکشه (آخه مدرک من از مدرک آقای همسر بالاتره)

هنوز که هنوزه آقای همسر از اون دوران به عنوان یکی از سختترین دوران زندگیش یاد می کنه

ما بعد حدود یه سال عقد مرداد ۸۳ عروسی کردیم

تو رو خدا ببخشید این قصه طولانی شد  واقعا معذرت میخوام    امیدوارم دلهای همتون همیشه پر از شادی و مهربونی و خنده و عشق باشه

دوستتون دارم

پ ن  تو رو خدا به من بگید  ویرگول را چه جوری بذارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:51  توسط فلون  | 

قر و قاطی

فکرم به هم ریختس  اصلا هم نمی دونم باید چه جوری درستش کنم

اون کلاس ورزشی که میرم شبا ساعت ۵/۸ میرسم خونه و رسما دیگه افقی افقی ام

 دیشب دقیقا زیر بارون بودم دقیقا همون وقتی که شدید شده بود

وقتی رسیدم خونه مثل موش آبکشیده بودم خیس خیس و خسته خسته

این روزا همش یاد اردیبهشت ۸۲ می افتم که تازه میخواستم کلاس تنبک رو شروع کنم (البته به اصرار مادرم )مادرم میگفت تو ۴ سال درس خوندی حالا باید بیای موسیقی یاد بگیری 

آن وقتها خواهرک سه تار می آموخت و مادرم دف  من ۲ بار  مادر و خواهر را تا مکان کلاس همراهی کرده بودم

و این استاد به ظاهر خشن را ۲ بار دیده بودم و اصلا ازش خوشم نمی آمد چون  اصلا مهربان به نظر نمی آمد

بار سوم رفتم که ببینم فقط به تنبک علاقه دارم یا اینکه استعدادش را هم دارم یا نع

راستش را بگم خیلی ازش ترسیدم همش هم فکر میکردم اگه یاد نگیرم  چی (یکی از بزرگترین ترسهای من در زندگی یاد نگرفتن است و خنگ بودن است)

جلسه اول فکر کنم اواسط اردیبهشت بود و دیگر جلسه بعدی در کار نبود چون این استاد گرام اوائل خرداد

اولیای خود را برای خواستگاری فرستادند        هی روزگار

و این استاد گرام هم اکنون همین آقای همسر هستند

اگه تقاضا زیاد باشه ماجراهای خواستگاری را تعریف میکنم

 

 

خسته ام ذهنم خستس روحم هم همین طور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:56  توسط فلون  | 

مریم

با اینکه میدونم نفرات خیلی زیادی اینجا رو نمی خونن ولی به همون دوستهای دوست داشتنی که اینجا رو میخونن هم میگم که اگه از چیزی یا مطلبی ناراحتی دارین این پست رو نخونین چون غمناکه و من نمی تونستم ننویسمش چون احساس میکنم آرومم میکنه

خیلی دور نیست روزهای اول دانشکده همه بچه ها یه غم غریبی توی چشماشون بود

اکثرا بچه های تهران بودیم  قریب به اتفاق بچه ها هم یه ته مایه تیتیش مامانی داشتن و بعضا اولین روزهایی رو میگذروندن که شب توی تخت خودشون در اتاق منحصر به فرد خودشون نمی خوابیدن

و من و بعضی دیگه که یکم آبدیده تر بودیم هم بعضی وقتا خندمون میگرفت به گریه های یواشکی شون هم ناراحت میشدیم و دلداریشون میدادیم

توی اتاق ما ۶ نفر بودیم همه یک رشته

تا یکی دو هفته اول همه چی رله بود همه باهم صمیمی همه دوست همه با هم سر یه سفره و غذا هم با هم

تا نمی دونم چی شد سر چه موضوع بچه گانه مسخره ای بود(هنوز یادم نمی یاد سر چی بود)که همه زدن به تیپ هم و .......................... جونم براتون بگه که یه ماه نشده بود که همه چی عوض شد

دیگه اون خنده های کودکانه تبدیل به کینه های بزرگونه شده بود و یه عالمه حرف دیگه که حاشیس و دلم نمی خواد بهش فکر کنم خلاصه از اونجا بود که من وقتی دیگه اتاق خودمون رو دوست نداشتم

چون ۲ تا از بچه هاش یه نامردی اساسی در حقم کردند توی بچه های خوابگاه یه دوست دیگه پیدا کردم

این دوست جون من یه دختر زیبایی بود اسمش مریم بود خدایا چه چشمایی داشت مشکی پر از معصومیت  رنگ صورتش  سفید با ته رنگ صورتی یعنی یه صورت بشاش خوش رنگ (هنوز هم دیوانه نگاهشم)با قد حدود ۱۶۰ لاغر اندام و بسیار ساده پوش و درعین حال شیک

یعنی مریم اصلا لباسهای آنچنانی نمی پوشید با مارک فلان اما یادمه همیشه رنگ تمام لباسهاش رو با جوراب ویا اگه لاک میزد ست میکرد

نه زیور آلات آنچنانی و نه هیچ چیز تجمل گرا گونه ای همه هم فکر میکردند این دختر متعلق به خانواده ای متوسط است نه پولدار نه فقیر

روزها میگذشت و من و مریم از روز قبل با هم صمیمی تر میشدیم او را نمی دانم اما من هر روز بیش تر از گذشته عاشقش میشدم این عشق که میگویم یعنی واقعا دوستش داشتم

ما هفته ای یک بار سه شنبه میامدیم تهران و صبح شنبه هم میرفتیم دانشگاه

صبح در ترمینال جنوب با هم سوار یک اتوبوس میشدیم و با کسانی که آمده بودند برای رساندن ما خداحافظی می کردیم اینان پدر من بودند و برادر مریم    مریم میگفت در شریف درس میخواند

آن وقتها وقتی بود که من عادل فردوسی پور را بسیار دوست میداشتم و تمام اخبارش را دنبال میکردم (هنوز هم عاشق اطلاعات نابش هستم  و شخصیتش را دوست دارم)

مریم میگفت که برادرش یه دوستی دوری با عادل دارد و همیشه سر این موضوع منو اذیت میکرد  هی میگفت خیلی زشته ها  خیلی موهاش فرفری ها  و من هی میخندیدم

زمان میگذشت و بچه های اتاق مریم منو دیگه جزئی از خودشون میدونستن و من شبها برای خواب میرفتم به اتاق خودمون و زیر نگاههای شماتت بار خوابالو میرفتم و می خوابیدم *

مریم همش از انتقالی حرف میزد واینکه دنبالشه و اینکه حتما باید اینکارو انجام بده و هزار تا حرف دیگه و من همیشه یه غمی دلم را میگرفت  و همه با ناباوری محال میدانستند که مریم بتونه انتقالی بگیره

چون انتقالی با ازدواج حتمی بود و مریم هم که هنوز مزدوج نشده بود و اگه هم میخواست بشه حداقل یه ترم دیگه طول میکشید اما مریم برای ترم دو انتقالی میخواست

من هم خودم را داشتم تطبیق میدادم با شرایطی که مریم نباشه و علیرغم اینکه هنوز دوست صمیمی ام مریم بود ولی اون جو از اتاق خودمون هم برداشته شده بود و من با خوابالو هم یه کم دوست شده بودم

زمان میگذشت و ما همچنان هفته ای یک بار میرفتیم و میامدیم

من و مریم حرف میزدیم و از ناگفته های زندگی هم سر درمیاوردیم از بین حرفها من فهمیدم که از خانواده های اصیل تهرانی هستند و پدرش کارخانه ای بزرگ دارد و با اینکه این مورد برایش مهم نبود ولی من از لابلای حرفها فهمیدم اینکه خانه شان در زعفرانیه بوده و حالا آمده اند میرداماد   فهميدم يه عاشق دل خسته داشته كه چون مريم به او نه گفته خودش را از طبقه ۵ پايين پرت كرده

و خیلی حرفهای دیگر که کم کم من فهمیدم این دختری که هر روز صبح قبل از همه از خواب بلند می شود برای همه چای درست میکند  گاهي وقتا نان ميگيرد و توي تمام كارها به همه كمك ميكند

دختر يك خانواده بسيار متمول است كه شايد در خانه شان دست به سياه و سفيد نزند

و من برايم عجيب بود چون تا ان موقع خيلي كم آدم اينطوري ديده بودم

حدوداي يه ماه به آخر ترم با اصرار بچه هاي عكسهايش را آورد

بچه ها با ديدن عكسها  عكسهايي كه يه استخر بزرگ را در خانه نشان ميداد و خيلي چيزاي ديگه (مادياتش مهم نيست ولي رفتار صاحبش مهمه ) را ديدند از فخرهايي كه به مريم  در لحظه هاي مختلف در مورد مكان خانه شان و يا شغل پدرشان يك كم شرمنده شدند 

آخرهاي ترم بود و مريم  تقريبا مطمئن بود كه ميرود و رفت

باورم نميشد آنروز كه خانواده اش براي بردن اثاثيه اش آمدند  همه گريه ميكردند

فكر كنم امتحان زبان فارسي داشتيم و قطرات اشكمان روي شعرها قل ميخورد و بغضي سخت بيشتر گلويمان را فشار ميداد

مريم رفت و خاطره اش تا ۳ سال بعد همراه ما ماند و من ماندمو خاطرات رفتن و آمدن هايم

خاطرات غذا پختن هايمان خاطره درس خواندن هايمان   خاطرات من و مريم و فردوسي پور

خاطره ۴ ماه زندگي مان

رابطه مان منتهي شد به يه تلفن يكي دوماه يه بار  و بعد از چند ماه يك خبر عجيب از مريم شنيدم

مريم ازدواج كرده  با كي چه جوري چقد سريع

فهميدم مريم ۱ هفته بعد از قبولي در دانشگاه عقد كرده  و چون از كنكاش بچه ها در زندگي زناشوئي اش ميترسيده به هيچ كس نگفته بود كه ازدواج كرده  شايد هم دلايلي مخصوص خودش داشته   اون كسي هم كه صبحها مياوردش شوهرش بود و نه برادرش

۱۵ اسفند بهش زنگ زدم تولدش رو تبريك بگم  هم خوشحال شد و هم متعجب كه چطور يادم مونده

نمي دونست كه چقدر هنوز برام عزيزه

براي سال نو براش كارت فرستادم  بهم زنگ زد و گفت كه از شادي ديدن كارت تو اشك تو چشمم جمع شد

يكي دو ماه شد سه ماه  و بعد كم كم هم سر اون خيلي شلوغ شد و هم من

مريم و شوهرش تا يه ترم به پايان درس مريم عقد بودن و بعد حدوداي مهر ۸۱ عروسي كردن

يه عروسي ساده    و مختصر   حتي ماشينشون رو هم فروختن كه بتونن خونه بخرن  

به ما هم گفت ميخوام يه مهموني خونه خودم بگيرمو و هممون باهم اونجا يه جشن بگيريم

تا اينجا عالي بود 

من درسم رو بهمن ۸۱ تموم كردم  از معدود بچه هايي كه درسشون رو ۷ ترمه تموم كرديم با جون كندن از بس دلمون ميخواست زودتر بريم ببينيم دنيا دست كيه ( دیدیم چه هرکه هرکه ایه )

از آخرهای آذر بود که آقاجون مریض شد  و ۱۰ بهمن بود که ما رو تنها گذاشت با خاطره هاش  با .......

هنوز مراسم آقاجون تموم نشده بود  یعنی چهلم هم نشده بود که بهم زنگ زدن و گفتن

مریم توی راه اراک تصادف کرده  وااااااااااااااااااااااااااای

خدا این چی بود  سه تایی رفته بودن مسافرت  مریم یه کوچولوی سه ماهه توی راه داشت

و توی راه راننده کنترل ماشین رو از دست داده بود  و   .......................................

اینایی که میگم یعنی اصلا به این سادگی نیست  و من با یه بغص کهنه مینویسم به یادت مریم عزیزم

منی که تا اعلامیتو ندیدم فکر میکردم بچه ها چه شوخی مسخره ای می کنند با من

حتما میخوان همشون با هم جمع شن منو سر کار گذاشتن  

به اینجا که رسیدم دیگه نمی تونم  ادامه بدم  یعنی دیگه چی بگم 

بگم که وقتی میرم سر مزارت هر جمعه صبح یک نفر میاید و گلهای سرخ را روی مزارت پر پر میکند 

که نمی دانم مادرت است که در مراسم از حال رفت یا شوهرت که میدانم عاشق هم بودید  

حالا هم اگر هر روز به یادت نباشم  هفته ای سه چهار بار به یادت می افتم  و باز بغض گلویم را می فشارد  مثل همان رو زکه  رفتی

دیگه نمی  تونم 

مریم عزیزم همیشه دوستت داشتم و دارم  و همیشه به یادتم  و خودت هم میدونی

اگر خوندید و دلتون سوخت به معصومیت یه دوست از دست رفته ۲۱ ساله 

یه فاتحه نثار روحش کنید     و بدونید زندگی همینه  به هیچ عنوان ارزش دل بستن نداره

منو به خاطر زیاده گوییم ببخشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:39  توسط فلون  | 

شب شیشه ای

 

محتوای برنامه را نه نقض میکنم نه تشویق میکنم

ولی عاشق شعرهاشم مخصوصا تیتراژ پایانی

خواننده تیتراژ اول روزبه بمانی

خواننده تیتراژ پایانی مهدی یرائی (من و همسر فکر میکردیم لهراسبی است) اما توی سایتش نوشته مهدی یرائی

اینم متن شعرهاش

شعر تیتراژ ابتدایی شب شیشه ای:

 

این کیه که قد آینه عکسشو زدن به دیوار

چقده شبیه من نیست ، نه خدایا منم انگار

اگه این منم که مارو چه به اینهمه اشاره

با کی اشتباه گرفتین؟ من نه ماهم نه ستاره

چشمتو رو آینه وا کن ، واسه ماه ستاره کم نیست

اونکه آرزوشو داری حتی قدر خودتم نیست

نمیدونم خیلی از ما نقشمون تو قصه چی بود

اگه رو میشد دلامون، اگه این شب شیشه ای بود

دیگه جز شب چی میتونه سایه هر دوی ما شه؟

اگه تصویر ستاره پشت پرده ای نباشه

عینک خیال و وهمو از رو چشم قصه بردار

من همینم که میبینی، نه اون عکسهای رو دیوار

 

شعر تیتراز پایانی:

 

منو انتظار و کابوس تنهایی

منو حس اینکه هر لحظه اینجایی

دارم آینه هارو گم میکنم کم کم

تورو هر طرف رو میکنم میبینم

نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی

توکه هر لحظه لحظه حالم رو میدونی

اگه این بهارم برنگردی خونه

دیگه از من چیزی یادت نمی مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی

تو نرفتی ، نه تو هنوزم اینجایی

دارم از خودم با فکر تو رد میشم

دارم عاشقی رو با تو بلد میشم

 

گاهی وقتا هم که دلم گرفته بیخود با این شعر اشك ميريزم

نمي دونم چرا هيچي حرفم نمي ياد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:58  توسط فلون  | 

بلاگفای بی تربیت

ای خدایا  نه کامنتدونی من باز میشه

نه من میتونم برای کسی کامنت بذارم

تازه وبلاگها را هم باز نمی کنه

همش میگه سرویس ان اویلبل

بخونید بر وزن اون تبلیغه همش خارجی خارجی  آخه باز کردن این وبلاگا سخته بلاگفای پرووووو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:51  توسط فلون  | 

دیروز رفتیم نمایشگاه وای که چه به هم ریخته هی میخوام به خودم بقبولونم که نه این به خاطر اینه که همه میگن روت تاثیر گذاشته اما دیگه چشمام که بهم دروغ نمی گن غرفه ها واقعا به هم ریخته بود ح پیش م و ز پیش ع و یه عالمه به ریختگی

یه جا داشتن آسفالت میکردن  چند تا پله بالاتر نماز میخوندن و روی هم رفته با این کار کاری کردن که فکر کنم هر خارجی که میخواست مثبت راجع به ایران فکر کنه فکر نکنم با این کارا دیگه بتونه به هر حال ما هم راه رفتیم و هی واسه هر کتابی که دوستش داشتیم هی غش و ضعف کردیم حالا یا توانستیم و خریدیم یا هم که نع و باخود گفتیم حالا باشه

بعدش ساعت ۴ گفتیم بریم یه چیزی بخوریم دیدیم بهتره بریم بیرون  بعد

سفارش پيتزا داديم داشتيم راجع به چيزهايي كه ديده بوديم حرف ميزديم و به اينكه چه كتابهايي را خريديم و چقدر شد و اينا حرف ميزديم در ميز روبرويي مادر و پدر و دختر كوچولو نشسته بودن و مادر تيكه هاي بزرگ پيتزا را در دهان بچه جا ميداد

يه دست و پاي نقلي يه دهن نقلي يه تيكه پيتزاي نقلي ميخواد آخه بابا

يه دفعه صداي چپه شدن نوشابه آمد يه نيم نگاه كافي بود تا بفهمي چي شده دستش خورده بود به نوشابه و ريخت يه كاري كه به نظر من اصلا از بچه نه بعيده و نه دور از انتظار

واي باور تون نميشه مادره قهر كرد اشك توي چشمش جمع شد و انچنان به بچه چشم غره ميرفت و سركوفت بهش ميزد كه انگار قتل كرده 

مادر  در حين قهر و سركوفت زدن به بچه و پدر رسما اعلام كرد كه ديگه هيچي نمي خوره و اين بچه تمام لباسش رو به گند كشيده(فقط يه تيكه از مانتو نوشابه اي شده بود)

بعد پدر شروع كرد كه بابا عيبي نداره بچس ديگه حالا بخور ميريم خونه درستش ميكنيم و اين حرفا ولي مادره هي بدتر كرد دست به هيچي هم نزد

پدر رو به فرزند :بابا جون آخه چرا حواست رو جمع نمي كني  ببين مامانت ناراحت شده  ......

بعد يه دفعه بهش گفت از بس تو پررويي و بعد الهي بميرم همچي زد توي گوش بچه كوچولوي نقلي كه سرش خورد به ميز و بعدش صندلي و بعدش پخش زمين شد و بعد پدر رفت بيرون

بچه بلند شد يه نگاه به مادرش كرد و دستش رو از روي صورت كوچولوش بر نداشت حتي گريه هم نكرد فقط هنگام زمين خوردن يه اوخ بلند گفت كه تا دل من رو لرزوند كه تا مغز سرم تير كشيد و اينقدر بغص كردم كه ديگه هيچي نمي تو نستم بخورم فقط يه نگاه به مادره كردم يه نگاهي كه تمام تنفرم رو بهش پرت كنه

پدر حدوداي 8-7 دقيقه بيرون بود و مادر حتي يه نگاه نوازش آميز به بچه نكرد

همسر گفت بچه ها ضعيفن نمي تونن مقابله كنن و آدم بزرگا از اين ضعفشون سو استفاده ميكنن اونا دستاشون كوچولو ئه نمي تونن بزنن پس ميخورن و اين خوردن ها رو همراه تنفر اين خوردن ها هميشه همراه خودشون يدك ميكشن و من فقط گلوله هاي اشكم رو سرازير نشده جمع ميكردم

پدر برگشت  از بچه معذرت خواهي كرد بچه سرش رو روي سر پدر گذاشت بازم حتي گريه نكرد

حالا مادره شروع  كرد بازم هيچي نخورد بازم تمومش نكرد فقط يه صداي هق هق شنيدم و يه نگاهي كه بچه كرد حاكي از عصبانيت و انزجار

بعد بلند شدن كه بروند بچه يه نگاه مظلومانه بهم كرد دلم ميخواست بغلش كنم بوسش كنم و ...

منم برام واضح شد که چرا بچه دوست ندارم نه اینکه دوست نداشته باشم دوست دارم اما واقعا مسئولیت بچه اینقد سخته که به راحتی نمیشه فقط برای حرف مردم بچه آورد

بچه اول باید مسئولیت و عشقش بیاد بعد

اگه اشتباه میکنم بهم بگید

پ ن من یه هدف به غیر از ارشد دارم امیدوارم ۱۰ ماه دیگه انجام شده باشه و بیام بهتون بگم

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:57  توسط فلون  | 

تغییر

اینو اینجا نوشتم که یادم بمونه که ۱۲/۲/۸۶ چه قولی به خودت دادی  و چقدر خودت رو به خاطر گذشته شماتت کردی و چقدر ...................

همیشه به همسر میگم من و تو هردو یه سالهایی از زندگی رو دست کم گرفتیم و اینه که حالا همش از خودمون ناراضی ایم همش به خاطر همه چیز اول از همه خودمون رو سرزنش میکنیم  چن روز پیش یه چیزی خوندم که معنی کلیش این بود که الان کاری کن که ۱۰ سال دیگه نگی چرا اینکارو ۱۰ سال پیش نکردم

این بود که به ذهنم رسید که شاید نع هنوز دیر نیست و هنوز یه کارایی میشه کرد

اینه که به خودم یه قولایی دادم و حتی زمان یکی از قولا رو هم تعیین کردم

حالا به امید خدا من حدود ۱۰ ماه دیگه وقت دارم تا به هدفم (یکی از هدفام)برسم

و میخوام که برسم شما هم برام دعا کنید که بتونم تمام ارادم رو به کار ببرم

به همه هم میگم تو رو خدا قدر لحظه لحظه هاتون رو بدونید که لحظه ای که بگذره دیگه نمی یاد

خدایا توکل به خودت 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:24  توسط فلون  | 

چرا بعضی ها به آدم اخم میکنند

صحنه اول دیروز

تازه وارد اتوبوس شده ام هنوز روی صندلی ننشسته ام که نگاهم به روبرو می افتد یه خانمی داره میشینه نگاهش که به من افتاد وای اخماشو همچین کرد تو هم که من نمی دونم میتونم اینطوری رک حتی به دشمنم هم نگاه کنم یا نع اخماشو کرد تو هم دهنش هم کج کرد ویه پشت چشم غلیظ بهم رفت منم هاج و واج اول مظلوم نیگاش کردم ولی بعد اون روی ... بالا اومد بعد منم اول یه ذره بعد دیدم قیافه خودم هم عین اون شده   بعد با خودم گفتم پس شخصیتت چی شد هان

شاید اون مشکلات داره تو که خیلی ادعا داری خلاصه خودمو قانع کردم قیافمو مهربون کنه و دیگه اون طرف رو نیگاه نکنه

بعد دوتا آدم بی تربیت هم روبروم نشسته بودن که اه اه اه داشتن در گوشی یه چیزی میگفتن بعد منو نیگاه میکردن بعد کر کر هر هر میخندیدن اینقده دلم برا خودم سوخت که نگو

هی نگاه هی در گوشی هی خنده

منم از قصدی خودمو زدم به خواب آخه چاره ای نداشتم بالاخره این چشما یه جایی می افتاد

با خودم گفتم امروز دیگه حسابی از رو دنده شانس بلند شدی

بعد از ظهری واسه دوستم تعریف کردم اینقد خندیده بود اشکاش در اومد

صحنه امروز صبح دوباره خانومه اومد توی صف پیش من وایسه وایییییییییی یه اخم گنده بهم کردو پشتش را کرد به من یعنی تا منو دید ۹۰ درجه برگشت منم دیگه خندم گرفته بود 

از شانس دوباره توی اتوبوس بعدی هم با هم بودیم  هی منو تند تند نیگاه میکرد هی با اخم قوی تر

بابا مگه من چیکارت کردم اصلا به من چه صبحی ها بودن

منم در جواب فقط خندیدم به نظر شما چیکار میکردم

اه برای چی اخم کردی  بخند ببینم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:29  توسط فلون  | 

اعتیاد

سلام

دیروز که داشتم میرفتم خونه توی راه یاد یه چیزایی افتادم و با خودم گفتم حتما بیام اینا رو تعریف کنم که اينجا بمونه

ببینید من بهتون نگفته بودم که هر چند وقت یه بار به یه چیزی معتاد میشم مثلا چند ماه پیش معتاد بودم به تخم مرغ شانسي از نوع تو تو يعني هر دو سه روز يه بار (اگه از نگاههاي شماتت بار فروشنده هم نبود هم هر روز )ميرفتم يه تو تو ميخريدم بعد خونه هنوز نرسيده بودم و لباسامو هنوز كامل عوض نكرده بودم كه بازش ميكردم ببينم توش چيه بعد با يه لذتي اينا رو سرهم ميكردم و ميساختمش كه نگو تازه الانم پشيمون نيستم (تازه از هر ۵ تا يكيش رو نشون اين همسر جان ميدادم)چون همش بهم ميخنديد و ميگفت كوچولو ،بچه و اينا بعد موقع خونه تكوني تخم مرغاشو از بالاي كمد پيدا كرد و منم د فرار اين از اين

كارتون دوست داشتن من كه بر كسي پوشيده نيست حالا سي دي كارتون خريدن مرضش از قبل عيد افتاده توي سر من  راستشو بخوايد با كارتون هپي فيت شروع شد و من يه عالمه قبل اينكه كسي  ببينه سي دي اش رو پيدا كردم و ديدم واز آنجا بود كه شروع شد سيندرلاي ۳ ،كارخانه هيولاها،عصر يخبندان ها ،گارفيلد ها،آنسوي پرچين،رئيس مزرعه  در اين حين و بين كارتونهاي قديمي را يه بار ديگه مرور ميكردم

ديو و دلبر،زيباي خفته ،سفيد برفي و هفت كوتوله و .................يه عالمه ديگه كه فكر كنم ديگه حوصلتون سر رفته

يه روز خونه مامان اينا بوديم كه همسر جان سر كيف من كار داشت و يك عدد سي دي من رو كشف كرد كه تازه خريده بودم دوباره با يه نگاه بزرگ اندر بچه به من ميگه كوچولو كجا ميري بعد باخنده ميگه من ميگم چرا اين حسابامون با هم نمي خونه نگو تو ميري سي دي ميخري جوجو

منم با يه لحن حق به جانبي ميگم بده ميرم اين جوري سرگرم ميشم

خوبه برم معتاد شم سيگار بكشم يا اكس بتركونم  يا به همين سي دي قانعي

همسر مطمئنم ديگه كم آورده بود چون ابروهاش همين طوري بالا و دهنش به دو سمت باز

خلاصه اينم بگم اين همسر همش ۱۳ روز از من بزرگتره همش به من ميگه كوچولو

وقتي هم ميخوايم بريم كفش بخريم اول ميره اون قسمت كفش بچه ها ميگه آآآآآآآآآآآآآا رسيديم به قسمت كفش شما

بي تربيت آخه شما بگيد بده من كه ميگم خيلي شانس آوردي كه من نصيبت شدم

فكر كنم خيلي چرت و پرت گفتم 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:27  توسط فلون  | 

سلام

بسیار عاشق آدمهایی هستم که بابت هیچ کاری به دیگران توضیح نمیدهند

مثلا طرف میگه برای چی اینکارو کردی راحت تو چشماش نیگا کنی و بگی چطور مگه --به تو مربوط مگه

آخه چرا بابت همه چی باید به همه توضیح داد چرا من دیگران رو اینطوری بار آوردم

میخوام هرگز این صفت مهربونی رو یدک نکشم

دلم پر غصه اس

همش کج فهمی همش زیرابی رفتن

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:26  توسط فلون  | 

 

 

 

 

 عکسها به نقل از

" خبرگزاری مهر "

باور کنید بعد از یه عالمه من بمیرم تو بمیری  من و بلاگفا و خوردن ۲ بار مطالب من توسط بلاگفا  بالاخره با مشت و لگد و فحش از جانب من  به بلاگفای عزیز  متوجه شد این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و قبول کرد که عکسهای عزیز من رو بگذاره توی وبم

بازم بهت میگم بلاگفای گامبو شکمو به قول ترکا گارومپا

بی تربیت و یه عالمه حرف دیگه که به خاطر یه سری مسائل امنیتی نمی گمشون 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:49  توسط فلون  | 

بلاگفای بی تربیت

يه عالمه نوشتم  و درد دل كردم اما اين بلاگفاي بي تربيت همه رو خورد

شكمو ، گامبو،

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:59  توسط فلون  | 

من هم لینک میدهم(مگه من چمه)

۲ تا لینک دیدم خوشم اومد

۱-آهنگ کارتونهای بچگی هامون

http://www.cs.princeton.edu/~mohammad/Music/

۲-نام خود را به ژاپنی بنویسید

http://links.p30download.com/archives/5197.php

 

راستی چرا هیچکی آپ نمیکنه  دلم براتون تنگ شده

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:9  توسط فلون  | 

دانه کرچک و ماجراهای فلون شکمو

سلام

با این پست پانيذ رفتم توی عالم دانشجویی رفتم توی عالم موش و ماهی و پرنده و اسید سولفوریک

داشتم براش کامنت می گذاشتم که دیدم ای وای انگار دارم یه پست می نویسم  الان هم دلم خواست بنویسم راجع به خودم و دوران آزها (آزمایشگاه ها) من زیست خوندم اونم عمومی و این عمومی یعنی که من از آزمایشگاه فیزیک شیمی رو پاسیدم تا آزمایشگاه جانور شناسی و سیستماتیک گیاهی(طبقه بندی گیاهان)و فیزیو گیاهی (یادمم که می افته وحشت میکنم)

این خاطره که ییهو یادم افتاد مربوط میشه به آز فیزیو گیاهی

مسخرم نکنید ولی من به هیچ عنوان نمیدونستم کرچک رو برای چی میخورن (باور کنید راست میگم)

استاد گرام یه نایلون برای ما دونه کرچک آورد که بشکنیمش و بکوبیمش و ازش چربی استخراج کنیم

خودش هم نحوه کار اولیه را گفت و رفت بیرون برای انجام کاری

نمی دونم دونه کرچک دیدید یا نع یه چیزی توی مایه های تخم کبکه اگه درست گفته باشم به اندازه یه بند انگشت و به همون رنگ تخم کبک یعنی یه کرم و خاکستری توی هم

منم اون روز از روز قبلش طبق گفته دوستای گلم رژیم سیب و ماست گرفته بودم  و چون از صبح کلاس داشتم و آخرین کلاسم هم ۲ بعد از ظهر بود چیزی نخورده بودم توی آزمایشگاه بعد از شکستن پوست این دونه ها اینقدر رنگ این دونه ها بامزه بود که نگو یه نفتی خاصی بود

وقتی با ناخن خراشش دادم وسوسه شدم که یکم ازش بخورم واین شد که از مزش خوشم اومد و یه دونه کامل رو خوردم (همین الان هم که دارم تعریف میکنم دارم از خنده غش میکنم)

(توی پرانتز بگم که یکی دیگه از بچه ها این نایلون رو گذاشته بود جلوش و عین آجیل میخورد)

القصه وقتی اومدیم خوابگاه دوست جونی منو وادار کرد که یعنی چی این رژیم مسخره و این حرفا و کله منو نزدیک بود بکنه توی ظرف غذام که من قاشق اول نخورده بودم که گلاب به روتووووووووووووووووووووووون

چه وضعی بود

سریع منو بردن بیمارستانی که نزدیک خوابگاه بود  نمی گم جاتون خالی چون اصلا دلم نمی خواد هیچکی توی اون وضعیت بیفته خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

اینا از اینور توی سرمم آمپول ضد تهوع میزدن و من از اون ور وای گلاب به روتون میشدم

بعد که فشارم یه کم اومد بالا و بهتر شدم اومدم خوابگاه استراحت کنم یعنی با زور اومدم

چشمتون روز بد نبینه نمی دونم کمپوت بود ویا ساندیس که خوردم و بعد به اندازه یه لگن اینقققققدی

دوباره روز از نو روزی از نو همون آشو و همون کاسه بود

دوباره سرم و باقی قضایا

همین الان که یادم می افته هم خودم رو به خاطر کنجکاوی توام با شکمویی لعنت میکنم هم به یاد اون روزامون از ته دل ریسه میرم

خدایا به خاطر دوست خوبی مثل خوابالو جون ازت تشکر میکنم و همیشه روزای خوبی براش آرزو میکنم

(البته ما هنوزم با هم رفت و آمد داریم و به شووهر هامون درکوندیم که باید با هم در نهایت صلح و صفا رفتار کنند و اینقده به ما حسودی نکنند)

از احوال اون دوستمم بگم که مثل آجیل میخورد که وسط حیاط خونشون(اونا خونه داشتن)غش کرده بود از فشار پایین و گلاب به روتون

فردا تا اونجایی که یادم میاد دانشگاه نرفتم و بعدا کاشف به عمل اومد که بعععله کم نبودن آدمایی که از چهره فریبنده کرچک خوششون اومده  و چیییییی خوردنشون

باور نمی کنید که از رنگ نفتی با چه حدتی متنفرم

به موسهایی که به رنگ نفتی باشند و یا ته رنگ نفتی دست هم سعی میکنم نزنم

ببخشید که اینقده سرتون رو درد آوردم

این بود انشای من در مورد اینکه کنجکاوی خوبه اما به حدش بچه

از اظهار لطفتون به من ممنونم

امیدوارم همیشه خوب و خوش و عاشق و سرحال و خوشبخت و سلامت باشید

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:15  توسط فلون  | 

ممنون و مدل موی خروسی

مرسی از شما که به ناراحتیم و غصه بچه گانم اهمیت دادید

توروخدا فکر نکنید من لوسم چون یهویی این فکر اومد توی این کلم که چرا هیچکی منو دوست نداره

دقیقا از بعدش هم فکر کردم که چرا من ناراحت شدم چون خودم به خیلی از وبلاگا سر میزنم که نظر نمی گذارم پس این که دلیل نمی شه و بعد به خودم گفتم اه اه اه اه اه چقده لوسی تو فلون

ولی مرسی که بهم اهمیت دادید تا مبادا عقده ای از این دنیا برم

راستی من و همسر دیروز رفتیم نمایشگاه پارک لاله و یه عالمه ترشیجات خریدیم وای ی یی

بعدشم خونه بابام اینا

راستی  خواهر این نوجوونا چرا موهاشونو اینطوری درست میکنن

خواهرک موهاشو کوتاه کرده به طوری که تا دیدمش گفتم ای وای چقده شبیه رشید پور شدی اونم یه پشت چشمی برام نازک کرد  و رفت (مثلا ناراحت شده)ییهو دیدم وا ویلا پشت کلشو چرا اینطوری کرده

تجسم کنید کل موها از پشت کوتاه فقط وسطش یه رشته  موی (مثلا ۷۰-۶۰)تا مو به بلندی یه بند انگشت بلنده میگم از پشت آرایشگرت یادش رفته اونا رو کوتاه کنه با یه حالت عاقل اندر سفیهی نگام میکنه و با یه لحن استاد مابانه میگه نخیر مدلش اینجوریه باید بافته بشه

بعد خودش خندش گرفت

من و همسر و مامان هم یه نگاهی بهش کردیم  و .......

بازم از لطفتون ممنون امیدوارم همتون به همه آرزوهاتون برسید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:9  توسط فلون  |