تبليغاتX
ماجراهای من و زندگی

ماجراهای من و زندگی

فلون ناراحت و غمگین و پرتوقع

سلام

ناراحتم چون احساس می کنم هیچکی منو دوست نداره

با اینکه خودم این روش رو انتخاب کردم که اینجا رو به هیچکی معرفی نکنم گاهی اوقات که وبلاگا و نظراتشون نگاهی می اندازم احساس میکنم منم دلم میخواد

ولی خودم انتخاب کردم و.............

خودمم نمیدونم دارم چی میگم شاید دوباره تحت تاثیر هوای ابری دلمم گرفته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12:54  توسط فلون  | 

هوش

رها جون یه چیزی نوشته بود که شاید واقعا توی همه یه فکری می انداخت که اونا هم یه پست بنویسن مثل  گلی  و شاید خیلی کسای دیگه که حداقل با خوندنش به فکر فرو رفتن

یکی از مهمترین چیزایی که برام توی رابطه برقرار کردن با آدما مهمه هوش اوناس

من نه میگم باهوشم نه ادعایی بابت این قضیه دارم اما نمی تونم با آدمایی که زود نمی گیرن سرو کله بزنم زودی جوش میارم

چشمای آدما اگه دفعه اول بهم چیزی نگه دفعه دوم حتما بهم میگه که چه جور آدمی فقط با یه آدمای خاصی میتونم خیلی راحت باشم و حرف دلم رو بزنم و معمولا چون تعدادشون زیاد نیست پس منم هی این حرفا رو نگه میدارم (البته خداروشکر همسر جانم از اون آدمایی که میفهمه چی میگم ولی معمولا مگه ما در طول روز چقدر همو ميبينيم و آيا اون لحظه هايي كه ميبينيم وقت و حوصله چقدره؟)

اينم بگم كه خدارو شكر من اصلا دلم نمي خواد ناشكري كنم خدايا واقعا شكرت

رها نوشته بود زندگي آدماي باهوش سخته ولي واقعا اينطوريه هم زندگي باهاشون سخته هم زندگي اونا با بقيه

من اصلا به خيلي چيزا كه بقيه فكر ميكنم فكر نمي كنم من يه چيزايي كه بقيه براشون مهمه برام مهم نيست حالا چرا بايد به اين ريزه كاريها دقت كنم كه مثل اونا رفتار كنم كه مبادا كسي ناراحت نشه

چرا

چرا بايد مثل اكثريت فكر كنم چرا نبايد بگذارم فكرم محدود بمونه به يه سري چيزاي پيش پا افتاده

اصلا سر در نمي آرم

از خودم متنفر ميشم وقتي به طور ناخوداگاه مي فهمم كه اين آدم داره دروغ ميگه

يا از عهده اين كار بر نمي آد

چون وقتي آدم نفهمه زندگي براش شيرين تره  و كمتر غصه ميخوره

كمتر ميفهمه كه بابا اين زندگي چقدر سخته 

همه به ما ميگن بابا يه كوچولو بياريد ولي من همش باخودم ميگم من و همسر توي خانواده هاي خيلي متعارفي بزرگ شديم و شديم اين يه آدمايي پر از پرسش و چرا

حالا ما چه جوري ميتونيم يكي ديگه را اونم فقط و فقط به خاطر خودمون به دنيا بياريم

هميشه فكر ميكنم ايشالا خدا يه بچه آروم و با يه هوش معمولي و پشتكار فراوون بهمون بده بچه اي كه بتونه طعم خوشبختي رو بچشه و راحت زندگي كنه و از هوش اجتماعي خوبي برخوردار باشه

 

البته اينم بگم كه من فقط هوش رو توي تحصيلات نمي دونم و بسيار آدماي باهوشي رو ميشناسم كه آنچنان از لحاظ تحصيلي بالا نرفتن (تحصيلات را نشانه هوش نميدانم كما اينكه خودم هم فقط ليسانس گرفتم)

ميدونم كه پر از تناقض گفتم ديدم اگه ادامه بدم يه عالم چرت و پرت ديگه هم دارم ميگم

پس تمومش ميكنم

واي خدا چقدر نوشتم

خدايا به خاطر همه داده ها و نداده هات شكرت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:27  توسط فلون  | 

بوی دانشگاه

دیروز خونه یکی از بچه های دانشگاه دعوت بودیم به یاد دوستی های دانشگاه دوران ۱۸-۱۷ سالگی

مزه های بچگی وای خدا  همش با خودم فکر میکردم چی میشد یه شب دیگه هممون توی خوابگاه جمع بشیم منم بساط صوتی تصویری ام را به پا کنم هی تختمو جمع و جور کنم و هی بچه ها بیان بشینن روش و باز من بگم نمی دونم چرا اینقد دور تخت من جمع میشید بابا به هم میریزه و بچه ها هی بخندن و بگن خوبه حالا تو هم ما اینجا رو دوست داریم و بعد که من تختم جاش عوض شد دیگه اون یکی جا رو دوست داشتن (بعدش همه به این نتیجه رسیدن که من یه انرژی دارم که همه را به سمت خودم میکشم)

حالا همه به غیر از یه تعدادی تغییر کردن بعضی ها که خرده شیشه داشتن بیشتر شده بعضی ها خودشون رو توی خیلی چیزا اصلاح کردن و خیلی چیزای دیگه بود که توی چشمم اومد وقتی اومدم خونه نمیدونم چرا اینقد کوفته و کوبیده بود بدنم. نمی دونم چرا اینقد انرژی درونی ام تحلیل رفته بود

شاید به ظاهر یا حتی خیلی چیزای دیگه فرقی نکرده باشیم اما درونهای همه تغییر کرده بود

شعار من همیشه من میدانم است اما از دیروز تا حالا یه عالمه نمیدونم توی کلم اومده

وقتی اومدم خونه همسر جان خونه بود نمیدونم چرا اما همش احساس میکردم که چرا توی چشماش عشق نیست اما اون هیچ تغییر ی نکرده بود این من بودم که چون یاد دوران ۷-۶ سال پیش افتاده بودم روحیه ام هم مثل اون موقع شده بود شایدم یاد عشقهای اون دوره افتاده بودم و خیلی حساس شده بودم

اینقد هم بهش گیر دادم که آخرش لپم رو کشید گفت آخه تو چته جوجو

چرا اینجوری شدی

خوب شد که بعد یکی دوساعت از توی اون حال و هوا دراومدم وگرنه فکر کنم دیگه همسر جان حسابی قاط میزد

نمیدونم چرا این درج شکلک من شکلک نمی اندازه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:39  توسط فلون  | 

عجب بارونی

وای خدایا شکرت 

نمی دونم دیشب همه جای تهران اینطوری سیل و بارون هندی و فیلمی بود یا نع اما اون طرفی که ما بودیم که هر دونه بارون قد چی بگم بود ماکه هرچی صبر کردیم که بند بیاد یا حداقل کم شه نشد آخرش هم شب موندیم و صبح اومدیم از اونجا سرکارامون

همسر جان منو تا یه جایی رسوند  و چون زود بود اینقد یواش یواش اومدم که بازم ۷:۴۲ رسیدم  ولی بیچاره خودش یه نیم ساعتی دیر رسید  طفلی کمرش هم از دیشب تا حالا اینقد درد میکرد که نگو

 

خدایا خودت کمکم کن

 

 

به اين بزرگي

خدايا شكرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:49  توسط فلون  | 

سلام

بعد از چند روز تاخیر دوباره اومدم 

روزها همه پر از شلوغی البته خدا روشکر که خسته می شم این یعنی کاری برای انجام دادن دارم

این جملات یعنی نمی خوام غر بزنم

دلم نمی خواد بگم بارون رو دوست ندارم چون برکتی است از جانب خداوند اما آسمون آبی رو هم خیلی خیلی دوست دارم همشم اگه هوا سرد شه نگران این شکوفه هام که نریزه

امروز دوستم خونشون دعوتم کرده دوستی از اکیپ  خودمون اکیپی که از دبیرستان تا حالا باهم دوستیم دوستی که زنجیره آدما به هم وصلش کرده مثل اون جمله  که میگه تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی (یعنی من با دوست دوستم دوست شدم اون با دوست من و به همین ترتیب شدیم ۵ نفر حالا همه متاهل شدن )یکی شون بچه داره که بعضی وقتا همچین با کفش پاشنه بلند میره  روی اعصاب من مخصوصا وقتی با پفک یا بستنی راه می افته دنبالم که بماله روی شلوارم یا روی فرش

امروز همسر جان زنگ زده میگه بانک پاسارگاد داره استخدام میکنه برو توی سایتش ببین به دردت میخوره یا نع به درد من که نمی خورد اما به هر کس اینجا رو میخونه میگم که اگه خواستین برین توی سایتش و شرایطش رو ببینید اگه دختر متولد ۶۱ به بعد و پسر متولد ۵۸ به بعد هستین و رشته تحصیلیتون میخوره

آها من یه دوست دیگه هم دارم  که در دوران دانشجویی با هم دوست  شدیم و حالا رفت و آمد خانوادگی داریم هرچی از ماه بودنش بگم کم گفتم  یه فرشته وای که وقتی یاد اون چشماش می افتم دلم میخواد همین الان ببوسمش فقط حیف که تهران نیستن

دلم همچنان تنگه من هروقت دلم تنگه به همسر جان میگم حال من رو بزن اونم برای اینکه اذیتم کنه شش و هشت میزنه ولی دیروز چون حالم رو درک میکرد خودش دو چهارم زد

خدایا خودت کمکم کن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 15:9  توسط فلون  | 

کار

 

شدیدا توی فکر تغییر کار هستم

توی یه فکر دیگه هم هستم اونم اینکه اگه یه شمش بانک ملت رو ببرم باهاش چیکار میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:7  توسط فلون  | 

بی محتوایی .اعتیاد.خستگی

احساس میکنم وبلاگم بی محتوا شده اون روزهایی که وبلاگ نداشتم همش فکر میکردم امروز در مورد این مطلب می نوشتم یا یه روز دیگه یه چیز دیگه

ولی من خسته ام واقعا خسته فکر هم که می کنم میبینم اینجا که نباید برای دلخوشی کسی نوشت می خوام فقط برای دلخوشی خودم بنویسم چه کسی خوشش بیاد چه نیاد

۵ شنبه نامزدی یکی از عزیزترین دوستام بود خدایا شکرت که بالاخره تونستیم این یکی رو هم به یه بیچاره ای بندازی (طفلی دوستم راستی من از آشناهای دامادم یا عروس که اینقد جلبم)

خوش گذشت وقتی حلقه دست هم میکردند من دیدم عسل نیست بدو بدو به عروس میگم پس عسل کو یه نگاه عاقل اندر سفیهی میکنه و میگه آی کیو این نامزدی عقد که نیست منم مظلوم بهش میگم شما مگه عقد نکردید میگه چرا منم نگاش کردم و گفتم پس مرض

آخر مجلس میگه بیا با همسر ت الان بریم خونه ما دلم براتون تنگ شده دلم میخواد بیشتر پیش هم باشیم میگم عزیزم آخه ناسلامتی تو عروسی اینقد جلف نباش بگذار حداقل یه چند روزی از انداختنت بگذره بعد داماد رو پشیمون کن

از وقتی خون بازی را دیدم دقیقا فکر میکنم به خوردنی معتادم و یه حس تنفر از این عادت اومده به سراغم  خدایا من دلم نمیخواد اینقد پیرو نفسم باشم  خودت کمکم کن

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:14  توسط فلون  | 

ندید بدید

اصلا دلم نمی خواد اینجا بشه جایی برای همش اعتراض کردنم اما خوب آدمیزاد وقتی که فکر میکنه مسلما به یه نتیجه هایی هم میرسه و وقتی رسید مسلما به خودش و اطرافیانش  و توقع اطرافیانش فکر میکنه بعد هم به زبون میاره که آی یییییییی ایها الناس اینا دارن به آدم ظلم میکنن

خدايا آدم از دست آدمهايي كه يه دفعه به يه چيزي ميرسند به تو پناه ميبريم

خدايا دلم ميخواد يه جايي كار كنم كه آرامش داشته باشم  و هميشه هي يه تغيير مسخره كه به هيچ دردي هم نمي خوره  اعصابم رو به هم نريزه

اصلا از اينجا كه قواعدش هم عين يه پادگان نظامي خسته شدم  حالا خودتان قضاوت كنيد

خدايا خودت كمكم كن

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:51  توسط فلون  | 

هیچ وقت مردمو منع نکن

سلام به همگی

این حرفو چن بار تا حالا شنیدی؟من که خیلی چون به هرحال خیلی وقتها پیش میاد که آدم راجع به چیزی نظری میده و دیگران تا میتونن اونو نقد میکنن و بعد وقتی نوبت خودشون میرسه صد برابر اونکه نقدشون کرده بودن ازش پیشی میگیرن نمیدونم ما آدما چرا اینجوریم همش میخوایم عیبهای خودمون رو با پررنگ کردن عیبهای دیگران کم رنگ کنیم نمی دونم از چیه به نظر من که از کمبود مغز و عقله

اینقدر از این رفتارها که دیگران رو زیر ذره بین بگذاری بدم میاد که نگو ما توی اقوام همسر یه نفری رو داریم که مغزش اندازه نخوده فقط به لباس و هیکل و مو و فقط تن آدمی شریف است به لباس آدمیت است و هیچی دیگه توی این مخیله اش نمی گنجد اولا من نمی دونستم و متوجه نبودم این نگاه کردنش به آدم برای چیه ولی حالا که میبینم حالم از نگاه های کنجکاوش به هم میخوره که  من  رو آنچنان آناتمی میکنه که دست هر چی آنالایزره از پشت میبنده همچی دقیق به لباس و طرز راه رفتن و دلا شدن و حتی نماز خوندن و خیلی کارهای جزئی آدم نگاه میکه و وقتي حرف ميشه از رنگ اولين لباسي كه آدم داره همچي با جزئيات ميگه كه منكه خودم صاحب لباسم اونقد نميدونم

اين مورد فقط توي ظاهر و كفش و لباس نيست و به ظرف و ظروف خونه و اثاثهاي داشته و نداشته و خيلي چيزهاي ديگه هم برميگرده يعني از شير مرغ تا جون آدميزاده زندگي طرف مقابل رو ميكشه بيرون

حالا خود اين آدم همچي از اصل و نصبي برخوردار نيست و همچي از ظاهر خيلي قشنگي يا هيكل خيلي توپي بهره مند نيست آماااااااااااااااااااااااااااااااااا

مثل اينكه خيلي پستم طولاني شد و يه دل سير درد دل كردم

راستي اينم بگم كه حتي دقيق ترين آدما هم متوجه اين اخلاق زشتش نمي شن تا اينكه يه مدت حداقل ۵-۴ ساعته باهاش صحبت داشته باشن  وگرنه همه از خوبي و متانت و مهربوني اين آدم ميگن

فقط خدا روشكر كه يه آدم مهربون توي فاميل همسر اين نكته را به من گوشزد كرد اگرنه

اينم يه پست چاق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 11:53  توسط فلون  | 

سال جدید کاری!

سلام به همه

امیدوارم همه خوشحال باشید  راستی سال جدید کاری را به قول این گویندها و مجری ها امیدوارم به خوشی آغاز ادامه و به پایان برسونید  راستی عجب سیزده به در بارونی بود و ما همیشه همراه خانواده مادرم به یک جای مشخص میرفتیم ولی من دیروز حوصله هیچ کس را نداشتم خونه موندیم و بعد از ظهر یه دو سه تا خیابون بالاتر ازخونه سیزده را به در کردیم تازه اونم باغرغر های من چون همسر جان هی میگفت وایسا شاید بارون قطع شه

راستی ما پنجشنبه هم رفتیم شمال باورتون نمیشه تا قبل از کندوان آفتابی  اونور مه مه چشم چشمو به سختی میدید تا بعد از سیاه بیشه رفتیم و ادامه را خیلی پرخطر دیدیم و برگشتیم با اینکه حال گیری شد و نتونستیم شمال به معنای واقعی بریم اما خیلی بهمون خوش گذشت جای همگی تون خالی

امروز هم که با لبخند بیدار شدم اون غر اولیه را اول به جون همسر زدم و بعد تندی راه افتادیم

راستی اصلا هم فکر نکنید که من غر غرو ام اصلا اصلا جون خودم

امیدوارم همه به همه آرزوهاشون برسن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 9:56  توسط فلون  | 

دلم برای این ماهی ها میسوزه

من نمی دونم کی گفت که باید سر سفره هفت سین یه ماهی گلی هم باشه که این بدبختها راهشان به خونه ها باز بشه و هنوز ۱۳ عید نیومده طبق آخرین آمار من یه عالمشون توی خونه ها مردن

اینقد مظلومن که من هر وقت خودم می بینمشون دلم براشون ضعف میره به قول یکی از دوستام هر وقت دم عید میشد وای می ایستاد دم این آکواریومهای ماهی و میگفت قربونتون برم که هیچ کدومتون اتاق خواب جدا ندارید و جاتون برای خواب اینقد تنگه خواهر گرامی من که یه کار عجیب باهاشون کرده بود

نمی دونم از روی بچگی یا شیطنت یا هرچی بشنوید

ماهی هایی که خانواده آقای همسر اون سالی که عقد بودیم رو توی یه تنگ خیلی خوشگل برام آوردن همراه بقیه مخلفات

این بدبختها مدت خیلی زیادی تحت کنترل من سالم موندن یه روز که غافل شدم دیدم یکیشون نمی تونه آب داخل آبششها بفرسته و دهنش بازه بازه و یه چیزی انگار توی دهنشه 

خلاصه بعد از کلی مکافات فهمیدیم این خواهر یه لوبیا کرده توی دهنش که محیط آکواریوم رو به قول خودش سبز کنه و از دهن ماهی سبزه بیرون بیاد

وای من نمی دونستم از عصبانیت چه کار بکنم

هنوز که هنوزه ماهی که می خریم خواهر  میگه نمی خوای محیطش سبز بشه

البته این یه نمونه از کارهایی بود که بچه ها با این زبون بسته ها می کنن

منم هرسال میبینم که اینطوری میشن  و تندی میمیرن

اما توی خیابون که دیدم یه لحظه گول دلم رو خوردم و دوتاشون رو خریدم  و تازه یه عالمه هم مراقبتشون کردم و تند تند هم آبشون رو عوض کردم و جای خنک هم گذاشتمشون اما یکی روز اول و یکی دیروز مرد

تصمیم گرفتم دیگه نخرم امیدوارم که بتونم

ما که دیگه داره مهمون ها مون میان آخه تقریبا ما کوچولوی فامیلیم و خونه ما تقریبا جز آخرین عید دیدنیهاس

خدایا توی این سال و تمام زمانها به همه سلامتی و خیر و خوشی و عاقبت به خیری و خوشبختی و صلح عطا کن              آمین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 9:54  توسط فلون  | 

سلام

عید همگی مبارک ایشالا سال خوبی داشته باشید پر از موفقیت سربلندی و یه عالمه شادیهای پیش بینی شده و پیش بینی نشده

ما که هر سال تا آخر ۱۳ تعطیل بودیم  ولی امان از دست این قائم مقام دل سوز تر از مدیر عامل بر وزن دایه دل سوز تر از مادر یا شاه میبخشه شاه قلی نمی بخشه بخوانید

گفته حتما از ۵ فروردین بیایند چه کار داشته باشند چه نداشته باشند

ماهم اومدیم که مشت محکمی بزنیم به دهن استکبار جهانی و دقیقه ای یک بار یه نفرین جانانه این قائم مقام نامحترم را ....

خوب بهتره اول سالی اینقد غر نزنم و بگم که ایشالا امسال چه سال خوبی خواهد شد

چرا؟

روز اول سال یعنی یک فروردین ۲ فروند  یعنی ۲ خانوار مهمان داشتیم و من از این بابت بسیار خوشحالم

از جاری جان هم یک فروند اسکناس عیدی گرفتم و فرمودند که دستم خوب است

ای ول که امسال گوش شیطون کر داره از در دوستی وارد میشه

و یه عالمه اتفاقهای خوب دیگه که کم کم که یادم بیاد میگم

تعطیلات ۱۰ تا ۱۳ هم خوش بگذره

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:32  توسط فلون  |